286.

1. می خواهم یک طرح ارائه کنم مبنی بر این که لطفا در بدن انسان ها یک حافظه ی ورزشی هم تعبیه کنید، یا حداقل یک آپشن بگذارید که بشود بین حافظه ی ورزشی و حافظه ای که خاطرات بد را در خود نگه می دارد یکی را انتخاب کرد تا من با قاطعیت تمام جوری که انگار دارم پای تلفن پیتزا سفارش می دهم بگویم یک حافظه ی ورزشی لطفا، تا دیگر بخاطر وقفه های اجباری، طوری ریست نشوم که بدنم یادش نیاید سه هفته ی پیش از پس چه کارهای سختی برمی آمده و چقدر آماده بوده و می توانسته در حد خودش هرکسی را ناک اوت کند. اما خوب من مجهز به یک حافظه ی ورزشی نیستم، که یعنی هرروز خدا باید یاد بدنم بیاورم که چه کارهایی بلد است انجام بدهد و قرار است به کجا برسد و هدف چیست و ما باید بالا برویم، نه پایین و نه مستقیم. اما خوب یادش رفته است و به یاد نمی آورد و فقط درد می کند. تمام زحمات من را بر باد داده و باید از اول همه چیز را یادش بدهم. می دانید درد در این مواقع چیز عجیبی است. تازه می فهمید که یک جاهایی هست که شما به کل آنها را فراموش کرده اید یا اصلا درباره شان نمی دانستید یا در کل به آنها توجه نمی کردید. اصلا ماهیت درد همین است. روحی یا جسمی. یک درد روحی را در نظر بگیرید. وقتی به آن دچار می شوید ناگهان دچار تغییراتی می شوید که روحتان از آنها خبر نداشته است. آدم های جدیدی درون شما متولد می شوند. هی فکر می کنید، من؟ کِی؟ کجا؟ چگونه؟ اما از صمیم قلب می دانید که آن بیگ بد وولف یا تینی تاینی پویزنس ماشروم یا آدم اکسترا اکسترا مین خود خودتان بوده اید نه آدم دیگری. دردهای جسمانی برای آدم های اطرافتان خطری ندارد. تابحال دیده اید که یکی که از درد به خودش می پیچد بیاید بلایی سر بقیه بیاورد؟ نع. می رود دردش را می کشد و به خداوند بزرگ در آسمان ها التماس می کند که لطفا لطفا حال مرا خوب کن زیرا که از این به بعد بچه ی خوبی می شوم. اما یکی که درد روحی دارد می تواند خطرناک باشد. حامل یک درد مزمن خطرناک برای خودش، شما و همه. اینجا همان نقطه ای است که آدم ها تبدیل به هیولا می شوند. هیولاهای خونخوار، وحشی و بی رحم که به ریختن خون و قلع وقمع همه چیز علاقه مند هستند و در عرض چند ثانیه دنیا را تمام می کنند و بعد محکوم می شوند به ادامه ی زندگی در یک پوسته ی خالی هیولایی، به پرسیدن دائم چرا اینطور شد، چطور اینطور شد، کِی اینطور شد.

2. کاش یک فرمول وجود داشت برای محاسبه ی زمان دقیق بس کردن، قید را زدن، بی خیال شدن، از ته دل گوربابا گفتن،کوتاه آمدن و از دست دادن اهمیت به صورت غیرقابل بازگشت. یکی از همین فرمول های دراز و طویل با پنجاه و شش متغیر که هیچ وقت از حفظ نمی شوند و فقط موقع امتحان بالای شلوار جین نوشته و توسط مانتو از چشم سر پنهان می شوند و به محض قرار گرفتن در مختصات "توی چشم نبودن" مورد استفاده قرار می گیرند. با یکی از همین فرمول های طلایی زندگی من رسما از این رو به آن رو می شد. همین آگاه بودن از تاریخ انقضای چیزهای آزاردهنده و امیدوار بودن به این که بالاخره تمام می شود حال آدم را خوب می کند. مثل وقت هایی که تایمر نشان می دهد که چقدر دیگر باید فلان حرکت طاقت فرسا را انجام بدهی، یا فلان کلاس مزخرف را تحمل کنی. من قبلا هم بی خیال شده ام. بی خیال خیلی از چیزها، خیلی از کارها و خیلی از آدم ها، به طور کامل، تضمینی و بدون بازگشت. اما وقتی پای تو در میان است نمی توانم به خودم هیچ قولی بدهم. نمی توانم مطمئن باشم که بتوانم از صددرصد، قطعا و اصلا استفاده کنم و بخاطر همین دارم می میرم. این نتوانستن خلاف کاری است که به آن مشغولم. هدف این است که کاملا بی اهمیت شوی ولی مثل یک لکه ی سمج پاک نمی شوی. کمرنگ شدن مترادف پاک شدن نیست. کافی نیست. دارم فکر می کنم به امکان این که یک روز اطراف خودم یا فکرهایم باشی و من کوچکترین احساسی، کوچکترین بالا و پایین شدنی در دلم نداشته باشم. بدون هیچ خشم، اشک یا حسرتی. امکان دارد؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:42 توسط وقایع.نگار


285.

دیشب حسابی غمگین شدم. خیلی وقت بود که حسابی غمگین نشده بودم در واقع چون قرار بود که دیگر حسابی غمگین نشوم. در این مدت غمگین شدنم مثل عطسه ای که تا دم در دماغ می آید و اتفاق نمی افتد، تا دم در قلب و اعضا و جوارحم آمده بود و اتفاق نیفتاده بود. فقط مثل یک گزگز آمده و بعد رفته بود. راستش عکس تو را دیدم. نه که بار اولم باشد که عکست را می بینم. بار ده هزارم بود. این را اضافه کن به ساعت ها دیدن تو واقعی در روز، تو متحرک، متشکل از میلیون ها عکس پشت سرهم. این میلیون ها به اضافه ی آن ده هزار را جمع کن با میلیاردها تصویر از خودت در ذهن من در طی بیست چهار ساعت هر روز از این چهارسال. می بینی؟ عدد بزرگی است. که یعنی من به اندازه ی کافی عکست را دیده ام که نخواهم فقط بخاطر دیدنش غمگین بشوم. خواندن چیزی که خواهرت درباره ی تو زیر آن عکس نوشته بود باعثش شد. دیدم که چقدر دوست داشتم من هم می توانستم چنین چیزی برای تو بنویسم و بگذارم در انظار عمومی بدون این که منعی داشته باشد. که هوار بزنم درباره طلای مذابی که در حضور تو در رگ هایم جاری می شود. اما خوب نه می توانم نه خواهم توانست. من جز دایره ی تو، قبیله ات، خط خونی، اهالی سیاره ت، شجره خانوادگیت، لیست آدم های مورد علاقه ت یا هیچ چیز تو نیستم. من هیچ وقت انتخاب تو یا خواهرت برای وقت گذرانی نیستم. من تنها کسی هستم در اوتر اسپیس سیاره ی تو. مثل این می ماند که تو و زندگی ات در یک گوی شیشه ای باشید و من فقط بتوانم به بارش برف آن و پخش شدن ذره های درخشان در فضایش از بیرون گوی نگاه کنم و شگفتزده شوم. گوهای شیشه ای راه ورودی ندارند. همه چیز درونشان اتفاق می افتد، چیزی از آن ها کم نمی شود، چیزی به آن ها اضافه نمی شود. من جزئی از گوی شیشه ای که تو ساکن آن هستی نیستم، فقط ناظری هستم که به آن نگاه می کند. نگاه می کند و از دیدن حقیقت غمگین می شود.

پیشنهاد: نمی تونم توضیح بدم که چه حالی با گوش دادن به این آهنگ پیدا می کنم. یه حس عجیب غمگین خیلی خوشایند. از موسیقی متن فیلم Bab’ Aziz و خودتون می فهمید که کی تونسته انقدر قشنگ اجراش کنه. اگر فیلم برف روی کاج ها رو دیده باشید توی یکی از سکانس ها پخش میشه.

dl: Armand Amar: Poem of the Atoms


این یه نقاشی ناقصه. این چند وقت هیچ کدوم کامل نمیشن.


برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:28 توسط وقایع.نگار |


284. #جدی

1. همیشه همین بوده و هست. همیشه گفته اند جدی هستی. وقت هایی بوده که چیزهای دیگر هم باشم. گاهی قد بلند، گاهی خوش هیکل، وقت هایی یک آشپز خوب، هرازگاهی کسی که نقاشی اش خوب است و خوب می نویسد، در مواردی نادر مهربان، پیش از میلاد مسیح خنده دار، اما همیشه جدی بوده ام. نمی دانم از چشم بقیه چطور به نظر می رسم که تمام این مدت این ویژگی بدون تغییر مانده، اما خوب این بار یک بهانه دارم. برای اولین و آخرین بار می خواهم یک چیز را بیاندازم گردن ژن هایم. روزی روزگاری در زمان های قدیم مامان بزرگ من به دنیا آمد، دختری با صورت جدی که بصورت پیش فرض سگرمه هایش در هم بود. اما خب نه تنها کسی به او گیر نمی داد که چرا جدی هستی و چرا لبخند نمی زنی و آیا عصبانی هستی و احیانا با کسی دعوا داری و دختر که انقدر بدون لبخند نمی شود که حتی یک روز در هفده سالگی اش درحالی که داشته جلوی در خانه شان را آب و جارو می کرده به همان قیافه جدی اش دل بابابزرگ چشم عسلی شیرین تو دل بروی من را که در حال رکاب زدن در کوچه ی آن ها بوده تا به مدرسه برسد و به بچه های دبستانی درس بدهد را می رباید. بعدا مامان بزرگ قیافه ی جدی، سگرمه های درهم، ابروهای پرپشت و چشم هایش را از بین شش فرزندش به بابای من و عمه جان ارث می دهد و بعد همه ی این ها در یک پکیچ استثنایی از بابایم فقط به من به ارث می رسد، نه به خواهر یا برادرم و خب من از همان بدو تولد که در انکوباتور نگهداری می شدم جدی بوده ام. می دانم که جدی بودن زیاد خوب نیست. مردم تا حوالی آدم می آیند و بعد جوری که انگار دیوار جلویشان سبز شده دور می زنند و برمی گردند. اما خب آدم با حالت صورتش چکار می تواند کند. اصلا شاید آنقدر شنیده ام باورم شده که جدی ام. مثل آن موقع که فرندز می دیدم و آن قدر جویی عاشق پیتزا بود که باورم شده بود که من هم عاشق پیتزا هستم در حالی که در اعصار گذشته همیشه برای ساندویچ دچار دررفتگی جان می شدم. زندگی گاهی خیلی سخت و بدون جواب می شود. وقتی گوگل جوابی ندارد سخت تر هم می شود.

2. نود و سه، فکر کنم خودت هم بدانی که چقدر مسخره و طاقت فرسا و بیهوده بودی. چون می دانی، من هم دوباره یادآوری نمی کنم. امسال به جز مسافرت اول سال و دیدن آنالی، حتی یک خاطره خوب هم نداشتم. ممنون که اینقدر لی لی به لالای من گذاشتی و لوسم کردی، ممنون که مجبورم کردی بی خیال تنها مردی شوم که همه چیز را درباره اش دوست داشتم، ممنون که بابا رفت دانشگاه و دیگر مجبور نیستم دروغ بگویم، ممنون که مامان حتی بیشتر از قبل از دست من ناامید است و چشم ندارد من را ببیند، ممنون که امسال هم آن سالی نبود که تمام این مدت انتظارش را کشیده ام، ممنون که حتی دیگر یک خط هم نمی توانم بنویسم و دیگر هیچ کس اینجا را نمی خواند، ممنون که این همه در زمینه ی ورزشی تمام سعی م را کردم و باز آن چیزی که می خواستم را به دست نیاوردم. ممنون نود و سه. دوش بگ.

3. سال نو مبارک.

 

dl: Max Richter: Written On the Sky

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:11 توسط وقایع.نگار


283.

خواهرم می گوید، با این وضع دیگر نمی توانی نظر آنهایی که از قبل تو را می شناسند درباره ی خودت عوض کنی. رفتارت را عوض کن و سعی کن آدم های جدید را به خودت جذب کنی. توی دلم پوزخند می زنم.

بابا رفته دانشگاه و حالا همه چیز را درباره ی من می داند. درباره ی گندی که زده ام همه چیز را می داند. برخلاف تصور همیشگی ام، نه سرم داد کشیده، نه از خانه بیرونم انداخته و فقط مقدار خیلی زیادی ناراحت است. به خواهر پیغام داده که چرا زودتر نگفت که رشته اش را عوض کند؟ من فقط توانسته ام تلخ ترین لبخند دنیا را بزنم و تا جایی که جا دارد گریه کنم. اما آرامم. خیلی آرام. انگار یک رشته کوه را از روی دلم برداشته اند.

خواب ف را می بینم. توی خواب هم با هم قهریم. توی خوابم قرار است عروس شود. دارد برای یکی دیگر از لباسش می گوید و من یک گوشه دزدکی دارم حرف هایش را می شنوم. فقط به این فکر می کنم که حالا به جای من حتما ط ساقدوشش می شود.

هربار که می بینمش از خودم می پرسم که هنوز دوستش دارم؟ هربار از مقدارش کم می شود ولی باز نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و هروقت ناراحت است نپرسم که چرا و قلبم هنوز، هنوز با دیدنش درد می گیرد. حداقل وقتی که به آهنگ های دوست داشتنی ام گوش می کنم دیگر یادش نمی افتم.

dl: Max Richter: On The Nature of Daylight

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:5 توسط وقایع.نگار


282. همه ی آن ها.

خانم پ بد ادا بود. صورت کشیده و بینی عقابی داشت. لاغر بود و دور خودش شال صورتی بدرنگی می پیچید. موهای کوتاه و حنایی داشت. پا می انداخت روی پا. نه حرفی می زد، نه قصه ای می گفت. من و خواهرم را کنار هم می خواباند و روی سرمان پتو می کشید و می گفت بخوابید. صبح، ظهر و عصرش فرقی نمی کرد. من و خواهرم خودمان را جمع می کردیم و زیر نور کم پتو به همدیگر نگاه می کردیم. خانم پ شوهر نداشت، شاید یک پسر داشت و آن پسر را عروسش دزدیده بود. خانم پ فقط یک نفر را دوست داشت. دختری که توی عکس می خندید. عکسی که توی کیف پولش بود.

خانم ع کوتاه بود. کوتاه و توپر. صورت گردی داشت و همیشه روسری سرش بود. برایم کتاب داستان می خواند. با هم بلند بلند شعر می خواندیم. شعر خانم کوچولو که با گیس های بافته اش دنبال آدم برفی می گشت و طولانی ترین شعر دنیا بود، شعر ککی که به تنور افتاده بود و مورچه ای که خاک به سر بود. شعر درختی که برگ ریزون بود و آبی که گل آلود بود. عصرها که مامان می آمد کتاب داستان ها را می گذاشتیم جلویمان و برای مامان از حفظ می خواندیم. من بندانگشتی را می خواندم و خواهرم پادشاه لخت را. یک روز خانم ع رفت. با شوهر عینکی و لاغرش. به ما لبخند زد و یک کتاب جدید به من و خواهرم هدیه داد. قرار بود فرشته ها برای خانم ع یک نی نی بیاورند.

خانم الف موهایی پر پشت و کوتاه داشت. عینک بزرگی می زد،کمی لهجه ی ترکی داشت و عاشق عدس پلو بود. دخترش سمیرا موهای مشکی بلند و از نظر من قشنگ ترین اسم دنیا را داشت. مثل ماکارونی سمیرا. موقع اسباب کشی مامان ما سه تا را برد و شب پیش خانم الف گذاشت. تمام عصر منتظر یخ زدن یخمک های خرسی توی فریزر بودیم و من چشمم دنبال یخمک سرخابی بود چون دلم نارنجی ها را نمی خواست. شب توی هال بزرگ خوابیدیم، صبح رفتیم خانه ی جدید را دیدیم. خانه ای که پله های خیلی زیادش تا آسمان می رفت و در کوچه ای قرار داشت که سرسبزترین بود.

خانم ف اهل فیروزکوه بود. پوست تیره و ابروهای خیلی مشکی داشت. صبح تا شب خانه را جاروبرقی می کشید. هر دفعه مامان را می دید درباره ی پوستش که قارچ داشت حرف می زد. یکبار از مامان پرسیدم که یعنی چه؟ او گفت که یعنی چیزهایی روی پوستش هست که خوب نیست. دیگر دلم نمی خواست دست خانم ف به من بخورد.

خانم ن بلندترین و صاف ترین و سیاه ترین موهای دنیا را داشت. موهای قشنگش را با کش سر قرمز مخملش که حلقه طلایی رنگی داشت می بست و من عاشق این بودم که تمام ظهر بالای سرش بنشینم و موهایش را درست کنم. خانم ن مهربان بود، هیچ وقت از دست های من که موهایش را بهم می ریخت ناراحت نمی شد. یکبار پسرش را با خودش آورد. من هم جای بخیه روی زانویم را نشانش دادم و تمام صبح را قبل از شروع شیفت ظهر مدرسه، با هم شوت چرخشی زدیم و سعی کردیم برگردون بزنیم. مثل سوباسا.

خانم ب جلوی موهایش مدل کاکلی بود، همیشه توی پلک هایش را با مدادی که چیزی از آن نمانده بود خط می کشید و رژلب مسی می زد. می نشست توی بالکن خانه شان، عکس های به قول خودش رویایی می گرفت و هروقت چاپشان می کرد به ما هم نشان می داد. لاغر بود و برای خوب شدن جوش های ریز پیشانی اش سفیده ی تخم مرغ را توی لیوان "حنا دختری در مزرعه" خواهرم می ریخت و روی صورتش می مالید، خواهرم هربار دچار تهوع می شد اما به روی خودش نمی آورد. خانم ب عاشق اسم رضا بود و برای آهنگ های هندی می مرد. هر روز فال می گرفتیم. از وسط دفترهایمان ورق می کندیم، یک ور اسم مرد مورد علاقه مان که یا یکی از بچه های کوچه بود یا یکی از بچه های فامیل را با جوهر می نوشتیم و یک ور اسم خودمان را، بعد کاغذ را می بستیم و باز می کردیم و طرح در هم برهم چاپ شده با جوهر را تفسیر می کردیم، جوابی من در آوردی برای سوال بی جواب دوستم دارد؟ دوستم ندارد؟
خانم ب نفر آخر بود. بعد دیگر ما بزرگ شدیم. یازده ساله، نه ساله، هفت ساله. دیگر لازم نبود کسی مواظبمان باشد. می توانستیم کلید را نگه داریم و گم نکنیم، می توانستیم تنهایی برگردیم خانه و ناهارمان را توی مایکرویو گرم کنیم، که گول غریبه ها را نخوریم و تنهایی صبر کنیم تا عصر شود و مامان از سرکار بیاید.

پیشنهاد: خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه.

 dl: You+Me: No Ordinary Love


راستش این نقاشی رو خیلی وقت پیش برای جلد کتاب عرفانه کشیدم. چون مقدار زیادی تغییرش دادن، فکر کردم اصلیش رو بذارم اینجا.


برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:40 توسط وقایع.نگار |


281.

روزی روزگاری، در زمان های دور، آن وقت ها که هنوز پیش می آمد از خودم این چیزها را بپرسم، گاهی می نشستم و فکر می کردم که علت عقده گشایی بعضی نسبت به بعضی دیگر چه چیزی می تواند باشد؟ این که بعضی چشم نداشتند زیبایی، موفقیت، ماشین مدل بالا، تو دل برویی، خنده، خوش هیکلی، شادی آدم های دیگر را ببینند برایم بی معنی بود. این که آدم ها جوری بهم کینه می ورزیدند و سایه هم را با تیر می زدند و جوری به خون هم تشنه بودند که آدم می ترسید را نمی فهمیدم و خب همه این نفهمیدن ها برای قبل است و برای بعد نیست. جز همان چیزهای از دست رفته ی باارزش است و من دیگر نمی نشینم و از این سوال ها از خودم نمی پرسم. به جایش به صورت شبانه روزی به خون سه نفر تشنه هستم و تا پای پاشنه ی آشیلم می آید وسط دچار حسد ورزی می شوم. همین دو روز پیش را در نظر بگیرید. در اتفاقی نادر یکهو همه ی ماشین هایی که حداقل حامل یک زوج، آن هم نه زوج هایی معمولی بلکه زوج هایی در دوران "تازه همدیگر را پیدا کرده" بودند، تمام راه در ترافیک گاندی تا دم خانه مان مرا احاطه کردند. اگر من همان آدم قبل بودم احساساتی می شدم و لبخندم می گرفت و فکر می کردم چه قشنگ، اما از آنجایی که هیچ شباهتی به قبل ندارم فقط فکر کردم که بابا "get a room" و سعی کردم هی با آهنگ خواندن و white demon widen your heart's scope گفتن حواس خودم را که پرت نمی شد، را پرت کنم. حتی تمایل داشتم مثل مریض ها برای ماشین جلویی که دختر صندلی عقبش تمام راه داشت با موهای پسر راننده جوری که انگار دارد عدس های توی سینی را پاک می کند بازی می کرد نور بالا بزنم. می دانم که گفتنش درست نیست اما فکر کردم شاید اعتراف، باعث تغییر شود. می توانید مرا هو کنید و با انگشت نشان دهید و با صدای سوپرانو بخوانید "حسود حسود هرگز نیاسود" تا من تعظیم کنم و دست هایم را بالا ببرم که مرسی مرسی شرمنده نکنید. می دانم که چند وقت است حسود شده ام و نمی دانم با آن چه کار کنم. می دانم که حسادت بدتر از عصبانیت است. عصبانیت مثل نارنجک است. آن را به طرف بقیه پرت می کنی و خودت کنار می ایستی، حسادت مثل بمبی است که آن را به خودت می بندی و خودت و بقیه را به درک واصل می کنی. من انتحاری بودن را دوست ندارم. نمی خواهم به بقیه صدمه بزنم، حالا هر چه قدر گه هم که باشند. نمی خواهم بخاطر چیزی که ندارم و بقیه دارند ناراحت باشم، به جایش دلم می خواهد دلم را بزرگ کنم و واقعا بپذیرم بعضی چیزها نداشتنش بهتر از داشتنش است، واقعا سعی کنم و بفهمم چند دانه نداشته در مقابل کلی داشته چیزی به حساب نمی آید، دلم می خواهد وقتی می گویم "مرسی خدا واسه هرچیز که دارم و ندارم" از ته ته ته قلبم منظورم همین باشد. دلم می خواهد یک روز ببینم همین یک دانه پاشنه ی آشیل را هم ندارم. در حال حاضر فقط همین را می خواهم.
پ.ن. اگر دارید فکر می کنید که اینا چیه نوشته؟ باید بگویم که دلم خواسته این ها را بنویسم و به هیچکس ربطی ندارد و حتی به خودم هم ربطی ندارد.


پیشنهاد: خیلی وقت بود که بازی به این خوبی نکرده بودم. عالیه. نه تنها آدمو به چالش می کشه که باعث میشه بفهمی چقدر دید سه بعدی ضعیفی داری. بازی از مرحله 4 خیلی خوب میشه. هیجده مرحله برای بازی به این خوبی خیلی کمه :(

dl: Monument Valley


پ
یشنهاد 2: خیلی دوست دارم این آهنگ رو.

dl: Aquilo: You There


برچسب‌ها:Nil vicious
+ نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 19:27 توسط وقایع.نگار


280. غُر

داشتم تیتر اخبار یاهو را می خواندم. نوشته بود فلان بازیگر دو قرانی که فقط قیافه دارد، تولد بیست و چهار سالگی اش را جشن گرفت. یک لحظه یادم نیامد خودم چند سالم است. هی فکر کردم هی یادم نیامد. آخرش نتیجه گرفتم بیست و سه ولی بعد دیدم که نخیر بیست و چهار و تمام درونم آوار شد و پایین آمد. ضربان قلبم بالا رفت و ترسیدم. یادم آمد که چند وقت پیش با خودم قرار گذاشتم که تا قبل از بیست و پنج سالگی حتما چند چیز باید اتفاق بیفتد و فقط شش ماه وقت دارم و هنوز هیچ کدام اتفاق نیفتاده اند، بعد یکی نشست تقسیم و تفریق کرد که اگر بخواهم هفتاد و پنج ساله شوم -که خدا آن روز را نیاورد چون من میخواهم زود بمیرم که هم به نفع خودم هست و هم به نفع بقیه - یک سوم عمرم گذشته و فوت شده و به هوا رفته است. چرا بخواهم خوشبین بازی در بیاورم یا نیمه ی پر لیوان را ببینم وقتی که با این کار فقط خودم را گول زده ام؟ در حال حاضر از هر زاویه ای که نگاه می کنم همه چیز منفی است ولی خب کسانی هستند که از بیرون به من نگاه می کنند و اذعان دارند که هرچیز که می بینند مثبت می باشد اما هیچ وقت نمی آیند با رسم شکل این مثبت ها را توضیح دهند. بله مثبت هم هست، ولی مثبت ها ایتسی بیتسی هستند. ریزند، یک ور دل آدم هم را نمی گیرند. منفی ها گنده اند، زورشان زیاد است و به شغل شریف سرویس کردن دهان اشتغال دارند. من نمی توانم جواب خودم را بدهم و وقتی به خودم اعتراض می کنم دلیل ردیف کنم که به این خاطر و به آن خاطر اعتراض وارد نیست. ابتلا به سندروم گردن کج به خاطر تمام نشدن دانشگاه، نبودن حتی یک فقره انسان که جدی مرا دوست داشته باشد و من هم جدی او را دوست داشته باشم، در کل با پنج نفر در ارتباط بودن و محدود شدن لوکیشن های زندگی به خونه، باشگاه، شرکت و دانشگاه را نمی شود با داشتن شغل و مقدار ناچیزی کاربلدی در یکسری زمینه ها هم تراز کرد. آدم با موفقیت هایش زنده است و من موفقیتی ندارم. هیچ موفقیتی. کل موفقیتم در پنج سال اخیر محدود می شود به کم کردن وزنم و تمام کردن فلان دوره ی مرتبط کاری که چون بعد برایش وقت کافی نگذاشتم به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد. من نتوانستم درسم را تمام کنم، نتوانستم خودم را توی دل بقیه جا کنم و دوست پیدا کنم، نتوانستم خوش اخلاق و اجتماعی باشم، نتوانستم کاری کنم که مثل قبل بتوانم کتاب بخوانم، نتوانستم جایگاه کاری ام را ارتقا بدهم، نتوانستم مردی را دلباخته ی خودم کنم، نتوانستم در نقاشی، داستان نویسی و کارهایی که دوست دارم پیشرفت کنم، نتوانستم از نامرئی بودن دربیایم و کمی دیده شوم و همه ی این ها قرار است گند بزند به آینده ای که دلم می خواهد داشته باشم. با این روال هیچ وقت نمی توانم بدون هیچ ترسی سرم را بالا بگیرم و از این شرکت مزخرف که حالم را بهم می زند بیرون بیایم، نمی توانم دو نفر آدم را بشناسم و دو تا جا بروم و از این انزوای مزخرف در بیایم، نمی توانم یک مامان جوان که هیچ که در کل یک مامان باشم، نمی توانم احساس کنم که برای کسی مهم هستم و ارزش دارم، و هیچ وقت، هیچ وقت هیچ چیز برای تعریف کردن نخواهم داشت و جوابم به چه خبر همیشه یک هیچ خبر گنده خواهد بود. مثل این می ماند که کوک شده باشم و در یک دایره دور خودم بچرخم. بدون هیچ تغییری، بدون هیچ اتفاقی.

پ.ن. گفتم که اینجا را راه انداخته ام؟ چیز خاصی نمی گویم. صرفا چیزهای الکی که توی سرم برایشان جا ندارم. می آیم اینجا ولشان می کنم به امان خدا. یکجور جایگزین برای تو.ییتر خدابیامرزم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:50 توسط وقایع.نگار |


279. عکس یادگاری با بودا

بالاخره دیدمش. از نزدیک، از بیست سانتی متری. با خط خودش اول کتابم نوشت و با هم عکس گرفتیم. لا لا لا لا. :)

+کار من جادو کردن است، آنالی اکبری، نشر چارچوب.

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:58 توسط وقایع.نگار


278.

من همیشه دنبال آهنگ می گردم. جدید و قدیمی اش برایم فرقی ندارد فقط باید اندازه ی سلیقه ام باشد. آهنگ های زیادی را دوست دارم، آهنگ هایی که از هرجایی که فکرش را کنید پیدا کرده ام. راستش زیاد اهل دانلود کردن کامل آلبوم ها و ساختن آرشیو نیستم چون در هر آلبوم بیشتر از چهار آهنگ به گوش آدم نمی چسبد. اما خب حساب این آلبوم ها جداست و من تک تک آهنگ هایشان را دوست دارم. گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید در موردشان بدانید و اگر دلتان خواست آلبوم هایی که خودتان دوست دارید را به من پیشنهاد دهید.

ترتیب بر اساس حروف الفباست. روی هر عکس که کرسر را نگه دارید اطلاعاتش نوشته شده و کلیک کنید برای دانلود.

+واقعا فیدلی خیلی لطف کرد تمام چیدمان رو بهم ریخت :|

 

Lana Del Rey- Born to DieLinkin Park- MeteoraLinkin Park- Minutes to MidnightLinkin Park- Hybrid Theory

Olafur Arnalds- Another Happy Day OSTOlafur Arnalds- For Now I Am WinterPink- FunhouseSoheil Nafisi- Rira

Soheil Nafisi- Chang o SoroudThe Great Gatsby OSTYann Tiersen- Amelie OSTYanni - Live! the Concert Event

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:37 توسط وقایع.نگار |


می گویند...

همه ی غم انگیز بودنش به این خاطر است که یک روز بخاطر یک نفر می خواهی زندگی کنی و یک روز بخاطر همان نفر از زندگی سیر شده ای. 


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:36 توسط وقایع.نگار


277. Being Regina Falange

می دانید چه شد؟ دو روز پیش تصمیم گرفتم خودم نباشم و مثلا رجینا فلنجی باشم. البته دو روز پیش هم نبود ولی من می گویم دو روز پیش تا بدانید که همین چند وقت اخیر بوده و مثلا چند وقت غیر اخیر نبوده و این یک ماجرای جدید است و مثل ماهی از آب گرفته شده، تازه است. بله، داشتم می گفتم که تصمیم گرفتم رجینا فلنجی باشم. خوب می پرسید رجینا فلنجی چه کار می کند که تو نمی کنی؟ راستش همه ی کارهایی که من می کنم را می کند و همه ی فکرهایی که من می کنم را هم می کند ولی خوب احساسش متفاوت است. من وقتی خودم نباشم و او باشم وقتی می روم مغازه نفرت انگیز نایک شعبه ی پل رومی و کلی پول می دهم و باز لباس ورزشی می خرم –زیرا که من بیماری لباس ورزشی دارم، بیماری رژلب هم دارم ایضا- در حالی که قیمتش از سهمیه ماهیانه آن قسمت حقوق که باید برای خودم خرج شود بیشتر است، احساس گهی پیدا نمی کنم به جایش فکر می کنم که به به چه مغازه ی خوبی، چه فروشنده های توی دل برویی و این که عزیزم ما هرچیز که دلمان بخواهد می خریم و گور بابای مرزها و سهمیه ها و این تنها یک نمونه از خوبی های فلنجی بودن است که خلاصه ش می شود دید مثبت. همانطور که روز فلنجی می گذشت توانستم به یک دختر که از او خیلی بدم می آید و از دستش کهیر می زنم و هرچه قدر سعی می کنم به او بفهمانم که "نفهم! بفهم!" نمی فهمد چون از سندروم خنگیسم پرروئیسم رنج می برد و حتی با رسم شکل، در لفافه بودن را درک نمی کند، بگویم که نمی خواهم با او بروم بیرون. قیافه تان را شبیه علامت سوال نکنید. این کار برای من کار خیلی بزرگی است. خب وقتی آدم ها به چهار دسته تقسیم می شوند -دسته ی تو را دوست دارم، دسته ی تو را نمی دانم، دسته ی تو را دوست ندارم و دسته ی تو را دوست ندارم اما با تو رودربایستی دارم- کار زیادی از دست آدم برنمی آید وقتی یکی جز دسته چهارم باشد. البته شاید کاری از دست آدم برنیاید ولی از پایش برمی آید و آن این است که یا بسوزد و بسازد یا برود آی کانتکت قوی با آن طرف ایجاد کند و حقیقت تلخ را زارت افشا کند. دیگر موفقیتی که در مقام رجینا فلنجی به آن نائل آمدم این بود که در مقابل حرف های زهرآگینی که مامانم گاهی به من می زند و گاهی اوقات حقیقت دارد تاب آوردم و داد نزدم و بغض نکردم و وحشی نشدم. بله من یک فاقد ظرافت هستم، هاها (زیرنویس: برایم مهم نیست ضربدر دو) و بله من صدایم بلند است، هاهاهاها (زیرنویس: برایم مهم نیست ضربدر چهار). همچنین توانستم خیلی جدی به کسی که به بالا بودن پرچم من اشاره کرده بود بگویم این را که خودم می دانستم و این چیزها عمرا از من در حالت نرمال خودم بودن برنمی آید. در همین حدود بود که روز فلنجی به ساعت های پایانی اش نزدیک شد و من دیگر نائل نیامدم. فردا صبحش هم دیگر حوصله ی رجینا بودن را نداشتم آخر می دانید همین مانده که از چشم همین دو سه عدد جاندار اطرافم هم بیفتم و دست و پایم بشکند. یعنی می گویید این کارها به من نیامده؟

پ.ن. کمی مخلوط کرده ام.

پیشنهاد: یه آهنگ فوق العاده از یه سریال خیلی فوق العاده، که جز "بزنیم به جاده؟" ها دسته بندی میشه.

dl: Handsome Family: Far From Any Road


برچسب‌ها:Nil vicious
+ نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:14 توسط وقایع.نگار


276. وی اصلا هم به روی خود نیاورد.

1. همین پریروز آمدم و گفتم که خداحافظ. واقعا هم منظورم همان خداحافظ، که معنایش "من می روم دیگر هم برنمی گردم" است، بود. بعد می دانید چه شد؟ دیروز وسط وقفه ی "نرم کننده را به مدت دو دقیقه روی موهای خود بگذارید و سپس به طور کامل آبکشی نمایید" بودم که دیدم حالا که دیگر با وبلاگم وداع کرده ام کجا قرار است بگویم که "هی من این آهنگ رو شنیدم و به نظرم فوق العاده ست؟" کجا قرار است این نقاشی های نیمه کاره را وقتی کامل شدند بگذارم در حالی که هیچ وقت آن چیزی نیستند که دوست دارم باشند؟ کجا قرار است وقتی همه ی این ها تمام شد، بیایم و بگویم روز خوب من بالاخره رسید، امیدوار باشید، امیدوار بمانید؟ کجا قرار است با هم حرف بزنیم؟ بعد دیدم دوباره دارم حرف می زنم، از همین حرف هایی که معمولا اول توی سرم هستند و دوم اینجا نوشته می شوند. برایم مهم نیست که چرت و پرت می نویسم، فقط غر می زنم یا "نمی زنن خواننده ها واسه ما جیغ". برایم مهم نیست که همیشه فکر می کنم قبلا بهتر بوده ام چون تمام این قبل ها، زمانی اکنون بوده اند، اکنون هایی که در حال گذرشان همیشه فکر می کردم قبل بهتر بوده است با آن که همیشه می دانم قبل همیشه برای این بهتر است که به دلیل نامعلومی فقط اتفاقات خوبش را به یاد می آوریم. برایم مهم نیست که شبیه یک سست عنصر که حرفش حرف نیست و خودش می رود و خودش هم برمی گردد به نظر بیایم و با انگشت نشان داده شوم. چیزی که برایم مهم است این است که این فاز moving on با موفقیت طی شود. که این دو هفته بشود دو ماه، بشود دو فصل، بشود دو سال و من حتی دیگر یادم نیاید دوست داشتن کسی برای چهار سال، غمگین بودن بخاطر او، چطور بود و چه احساسی داشت. چیزی که برایم مهم است این است که بعدا به همه ی این ها بخندم، به مسخره بودن کل این جریان، به حماقت خودم و فکر کنم که "مثل این که واقعا یکی مثل بقیه بود" و وقتی همه ی این ها را به یاد می آورم همه چیز مثل خواب دیدن باشد، بدون هیچ احساسی، مچاله شدن قلب یا بغض کردنی. برایم مهم است که دیگر یادم نیاید، هر چه قدر فکر هم کنم یادم نیاید و هروقت کسی سعی کرد یادم بیاورد ابرویم را بالا بدهم که معنی اش بشود واقعا؟ می دانم که همه ی این ها ممکن است. همانطور که دفعه پیش، سخت ولی ممکن بود. دلم می خواهد به خودم لبخند بزنم و بگویم که کارم خوب بوده است. که دو هفته شاید زیاد نباشد اما برای شروع خوب است و این دو هفته می شود دو ماه، می شود دو فصل، می شود دو سال.

2. راستش بیشتر اوقات نوشته ی آدم های دیگر باعث می شود که دچار فکر بکر شوم و دلم بخواهد چیزی بنویسم و خوب نه تنها منابع اصلی الهام من، که دیگر هیچکس چیزی نمی نویسد. آنالی، میچکا، صهبا، شبنم ... هیچکس به طور مطلق. انگار دغدغه هایشان آمده و همه شان را قورت داده، انگار تکلیف همه شان آمده و روشن شده، انگار حرف هایشان ته کشیده، انگار دیگر دلشان حرف نمی خواهد و دلشان سکوت می خواهد. هروقت به فیدلی سر می زنم اکثر اوقات فقط وبلاگ های خارجی "فود، لایف استایل، دیزاین" به روز شده اند، گاهگداری نویسنده های فولدر شماره ی دو که بیشترشان جز کله گنده ها و 1k readers ها هستند چیزی نوشته اند و همه ی دوست داشتنی های من در فولدر یک یا نیمه خوابند و یا عمیق خوابشان برده است. فقط خواستم بگویم لطفا بنویسید. می دانم که شنیدن این حرف از کسی که خودش یک ننویس است مسخره است ولی دلم برای شما و نوشته هایتان تنگ شده است. یک عالمه. خیلی زیاد.


پیشنهاد: هی، من این آهنگ رو شنیدم و به نظرم فوق العاده ست.

dl: Jonsi: Grow Till Tall

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:26 توسط وقایع.نگار |


275.

1. آدم باید دلش غنج برود. غنج رفتن دل نشانه ی خوبی است. معنی اش این می شود که غلظت احساس و سطح امید خونتان در بهترین حالت قرار دارد، که مهربان هستید، اهمیت می دهید، نسبت به دیگران دلسوز هستید و خوشحال کردنتان راحت است. دل من دیگر غنج نمی رود و خیلی وقت است. دیشب یک صحنه از فیلمی که می دیدم باعث شد دلم غنج برود. تا آمدم خوشحال شوم و فکر کنم که "یای! بالاخره!" همه چیز تمام شد. سه بار دیگر فیلم را عقب زدم اما غنجم برنگشت. هی قربان صدقه اش رفتم که "عزیزم تو برگرد، من همونی میشم که تو میخوای" ، جوابش فقط تکان دادن سر و آ آ گفتن بود. بعد دلم گرفت. یک برنامه گذاشتم که باز سوال مطرح کنم که چرا؟ که چرا دل من غنج نمی رود؟ احمق که نیستم، خودم را دیده ام این چند وقت. پلید با رقیق ترین احساسات و پایین ترین سطح امید، بدون شک خیلی نامهربان، کاملا I don’t give a damn و "من خوشحال نشدم حتی وقتی همه چیزایی که خیلی می خواستم رو واسم خریدی." آخر این دیگر چه وضعش است؟ اصلا غیر از این که شکل و شمایل آدم را دارم دیگر چه چیزم به آدم ها رفته است؟ با این سرعتی که هرروز نصف داشته هایم را از دست می دهم احتمالا خیلی زود ته می کشم. دیگر هیچ چیز از من باقی نمی ماند. بگذارید نصیحت کنم که اگر هنوز این چیزهای کوچک را از دست نداده اید بروید قدرش را بدانید. همین غنج زدن دل با همه ی کوچکی اش نه تنها می تواند روزتان، که می تواند کل زندگیتان را بسازد. اصلا کسی فکرش را می کند که یک روز از پس کار به این سادگی برنیاید؟ فکر نمی کنم.

2. فکر کنید وسط همه ی احساسات "اه اه ازت بدم میاد" نسبت به خودتان، ناگهان خیلی رو راست شوید و بفهمید که نه تنها خیلی اخلاق های گند دارید بلکه از آن زن ها هم هستید. می پرسید از کدام زن ها؟ از همین زن هایی که مردها را بدبخت می کنند و همه را بدبخت می کنند. راستش من نمی دانم زن های دیگر چه شکلی هستند اما آن قدری به اداها و اصول های خودم واقفم که بدانم قادرم آن قدری شورش را در بیاورم و خون در شیشه کنم که یکی دلش بخواهد از دستم سر به کوه و بیابان بگذارد. چرا دروغ بگویم، اگر یکی مثل خودم تا دو روز قبل هاها و هوهو می کرد و بعد بدون علت دیگر یک کلمه با من حرف نمی زد و انتظار داشت من بدون هیچ سرنخی بفهمم که مشکل از کجاست، یا هی تصمیم می گرفت قهر کند و بعد یادش می آمد که هیچ وقت نباید قهر کند چون جز آن دسته ای است که اگر قهر کند دنبالش نمی آیند و ضایع می شد و مجبور بود برگردد و وانمود کند که اصلا هم قهر نکرده است، یا دائما ناراحت بود و نمی توانست از ناراحتی دربیاید، یا با وجود برقراری همیشگی قانون "هرچقد بخوای جایگاه آدمی سست بشه جایگاه اون آدم محکم تر می شه" علاقه مند بود یک جوری آدم هایی که خودش دوست ندارد و شما دوست دارید را از روی زمین محو کند، من هم نمی توانستم تحملش کنم و احساس بدبختی می کردم. غمگین است که بعد از این همه فرار، دقیقا همان چیزی شدم که نمی خواستم باشم، یک بچه ی بی منطق با مغز پفکی. خدا قوت.

پیشنهاد: از سری آهنگ های " بزنیم به دل جاده؟ "برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: U2: With Or Without You

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:9 توسط وقایع.نگار


274. زیرا که حوصله ام در حد گه است

بیایید باز شروع کنیم. بیایید تا باز شروع کنم و بگویم آن قدر بی حوصله ام که نمی دانم چه کار کنم تا شروع کنید و بگویید که این حرف تازه ای نیست و ده بار تا بحال گفته ای و این بار، بار یازدهم است تا من سرم را به شدت به چپ و راست تکان بدهم و بگویم که خیر این بار شدت و حدت آن بسیار زیاد است و تشعشع ساطع می کند. من دیگر نمی توانم بخندانم، کسی هم نمی تواند مرا بخنداند. دیگر نمی توانم مثل هالک بروم و باشگاه را بکوبم و با حالت سینه جلو شانه عقب از در آن بیرون بیایم و احساس قدرت از گوش هایم بیرون بریزد. حوصله ندارم چیزی بکشم و کل چیزی که کشیده ام سه دختر شاخدار موصورتی چشم زرد ناقص بوده که یکی از یکی ایکبیری تر بوده اند. من حوصله ندارم این جا بنویسم، حوصله ندارم حرف بزنم یا گوش کنم. چرا حوصله ندارم؟ چون انرژی ندارم. چرا انرژی ندارم؟ چون از فروردین تمام سعی ام، تاکید می کنم تمام تمام تمام سعی ام را کرده ام تا آن ابله دوست داشتنی، آن آقای دست نیافتنی، آن پسر مورد علاقه که شبیه جیمز پی سالیوان راه می رود و خط خیلی بدی دارد را کمی به سمت خودم متمایل کنم و نتوانسته ام. هیچ نتیجه ای نگرفته ام. حتی رفتم و برایش همه ی داستانم را جوری که انگار داستان من و آدم دیگری است تعریف کردم و فکر می کنید مستر پتیتو هد چه جوابی داده است؟ که ولش کن ارزشش را ندارد، که این آدم را زیادی برای خودت بزرگ کرده ای! بله خیلی ممنون واقعا، بسیار مشکل گشا و "تا به حال به ذهن خودم نرسیده بود". پفیوز عزیزم می فهمی که "نمی توانم به آدم دیگری فکر کنم، چشمم هیچ آدم دیگری را نمی بیند، به هیچ آدم دیگری هیچ احساسی ندارم، هیچ آدم دیگری برای من جذابیتی ندارد." یعنی چه؟ یعنی دست خودم نیست. یعنی این چیزها غیرارادی است. مثل بقیه چیزهای غیرارادی من نسبت به تو. مثل همین که نمی توانم بیشتر از دو ساعت از تو عصبانی یا ناراحت باشم یا چیزی به دل بگیرم. همین که هی مرا به زمین کوبانده ای و من بلند شده ام و باز دنبالت دویده ام. می دانی؟ لعنت به این بدبختی. لعنت به این که هیچ راهی نیست که تو را از یکی از پنجره های زندگی ام بیرون بیاندازم تا با صدای آآآآآ پایین بروی و قاطی دیگرانی که پرتشان کرده ام بیرون دراز به دراز بیفتی. راستش شاید از این سمت راهی نباشد ولی از آن سمت راهی هست. هروقت توانستم تمام جراتم را جمع کنم می آیم و همه چیز را برایت تعریف می کنم. می آیم و می گویم که آن آدم تو هستی و من با آن که می دانم زندگی خودت را داری آمده ام و این چیزها را می گویم. و اینجاست که سرکنگبین صفرا می افزاید چون خودت گفته بودی که هرگز نباید صاف صاف راه افتاد و به یک نر صاحب دبدبه و کبکبه چنین چیزی گفت چون نتیجه ی عکس می دهد. بدین صورت تو مرا از سمت "اطرافیان بفهمی نفهمی نزدیکت" عزل می کنی، سمتی که همیشه آرزویش را داشتم، اما هیچ فایده ای نداشت و فقط باعث درد بیشتر شد.
راستش خسته شده ام از این که هربار که بستنی قیفی وانیلی یا کتلت یا آدامس می خورم توی گلویم گیر می کند چون مورد علاقه ی توست و یا هربار که از اندرزگو رد می شوم که می شود هفت روز هفته، دلم می خواهد که با تو باشم و تک تک رستوران هایش را از ابتدا تا انتها امتحان کنم. من خسته شده ام که هی به میمون خانم بد ادا که سعی دارد تو را برای بعدش رزرو کند و یک هیچ گنده است حسودیم می شود و همه را با تو مقایسه می کنم و غیر از هشت ساعتی که شب می خوابم بدون توقف به یاد تو هستم یا هی به این فکر می کنم که دختری که دوستش داری قیافه ش از من بهتر است. من خسته شده ام که هی برای تو که برایم تب نمی کنی می میرم و مثل یک احمق چهارسال تمام است که تو را دوست دارم بدون این که ذره ای از تو، از تعلقت عایدم شود. من خسته شده ام از بس درباره ی تو نوشته ام.
من خسته شده ام. هروقت توانستم تمام جراتم را جمع کنم همه چیز را تمام می کنم. دیوانه ام کردی.

پ.ن. آیا 98 روز ننوشتن مرا از نوشتن آنچه که نباید نوشت دور می کند؟ خیر.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:18 توسط وقایع.نگار |


273. تقلید کار میمان است؟ میمان جز حیوان است؟

 

پست امروز به صورت ضبط شده. گوش کنید. :)

 +چون سایتش کمی از حالی بیحالی رنج می بره، اگر باز نشد فیل رو بشکونید. 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:2 توسط وقایع.نگار |






طراح قالب: بوی عود عطر ارل گری