X
تبلیغات
بوی عود عطر ارل گری

268. جاست فاین

1. جریان کارهای من در زندگی مثل جریان کار کردن برف پاکن های ماشینم موقع تمیز کردن شیشه است. برف پاکنم پنج بار می رود و برمی گردد. بار سوم که می شود شیشه تمیز و چشمت روشن می شود اما همین که برای بار چهارم می رود و برای بار پنجم برمی گردد گند می خورد به همه چیز. گند می خورد به شیشه ای که برق می زد و در بهترین حالت قرار داشت، من هم فحش می دهم و فکر می کنم: "مرتیکه ی افراطی!" در حقیقت من هم در خیلی  از مواقع یک افراطی هستم که خُرخُر می کند و زیربغلش را می خاراند. من همیشه زیادی دوست می دارم و یا زیادی بی تفاوت می شوم، زیادی ورزش می کنم و یا زیادی ورزش نمی کنم، زیادی حرف حساب می زنم و یا زیادی چرت و پرت می گویم، زیادی می خندم و یا زیادی غمگین می شوم، زیادی اهمیت می دهم و یا زیادی به هیچ کجا حساب می کنم، زیادی عاشق و یا زیادی فارغ می شوم. همه ی این زیادی ها باعث می شود تا چیزهایی که تا یک جایی خوب پیش رفته اند منجر به وضعیت فضاحت باری شوند که بوی گند می دهد، که چیزهایی که زحمت کشیده ام و ساخته ام جلوی چشم هایم آوار شوند، که خودم به تنهایی باعث همه ی چیزهایی بشوم که آزارم می دهند. می خواهم شروع کنم به متعادل شدن، به کم کردن این زیادی ها، به کمتر سخت گرفتن. فکر کنم سخت باشد ولی امتحان کردن معمولا ضرری ندارد.

2. تا همین چند وقت پیش اگر کسی خطاب به من می پرسید: "عروس خانم چی کارن؟" می توانستم دندان هایم را خرگوشی کنم، یکی از آن لبخندهای "اِوااا من که شرم دارم، هـُ هـُ هـُ هـُ " بزنم و بگویم که به شغل شریف بت ساختن از دیگران اشتغال دارم. به کم دیدن خودم و بزرگ دیدن دیگران، به خودم را به قتل رساندن برای دیده شدن توسط هر ننه قمر بی سروپایی که مفت هم نمی ارزد و به ارزشمند کردن بی ارزشیجات. نمی گویم که از شغلم استعفا داده ام، هنوز به صورت پاره وقت به بت سازی مشغولم اما حداقل تعداد بت هایم را از هزار و شصت و شونزده به دو عدد کاهش داده ام. البته این کاهش کار خودم نبوده و زمان زحمتش را با گذشتن کشیده است. زمان گذشته و من دیده ام که آن بت ها چیزی غیر از زیبایی پوچی که ذهنم برایم ساخته بوده نبوده اند. دوست دارم خیال کنم که این دو بت باقی مانده واقعا ارزش بت بودن را دارند که تابحال باقی مانده اند. دوست دارم فکر کنم همه ی شیفتگی، همه ی عشق و همه ی اهمیتی که برایشان خرج کرده ام، حتی در خفا، حتی در دلم، برای این بوده که واقعا ارزشش را داشته اند. فهمیدن این یکی می ماند برای بعد، برای وقتی که زمان به اندازه ی کافی بگذرد، برای وقتی که همه چیز روشن شود.


پیشنهاد: این عالیه. خیلی وقت بود چیزی به این جالبی نشنیده بودم.



پ.ن. هزار بار دیگر هم به مسیح با آغوش باز و زمینه ی آبی پشت سرش نگاه می کنم و چیزی که گفتم رو تکرار می کنم. لطفا. :-)



برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 22:58 توسط وقایع.نگار |


267.


راستش من یکبار به یک مرد سیلی زدم. رو به رویم ایستاده بود و برایم چیزی تعریف می کرد. داشت می گفت: "فرض کن داری سیلی می زنی" و من دستم عقب رفته بود و زارت زیر گوش او فرود آمده بود. کشیده ام مشخصات کامل یک کشیده ی آب نکشیده را داشت، پر صدا، برق از سر پراننده و پرقدرت به گونه ای که باعث چرخش نود درجه ای سرش شده بود. بعد او حرفش را ادامه داده بود. بدون این که با دستش صورتش را بگیرد، بدون این که عصبانیتی در لحنش باشد، بدون این که او هم در جوابم یک کشیده بخواباند توی گوشم. جوری که انگار چند ثانیه قبلی را اصلا به یاد نمی آورد. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم، جوری که انگار همه چیز برای چند ثانیه pause و بعد دوباره play شده بود. چند دقیقه گذشت تا یادم آمد چه کار کرده ام. پرسیدم: "حالا اصلا من چرا زدم توی گوش تو؟" او هم گفت: "حتما لازم داشتی بزنی توی گوش یکی." من هم گفتم: "آره، ولی اون یکی که تو نیستی." شانه بالا انداخته بود و حرفش را تمام کرده بود. دو روز بعدش صاف توی چشم هایم نگاه کرده بود و پرسیده بود که می تواند به من احساس داشته باشد؟

الان که به آن روز فکر می کنم آمپرم به سقف می چسبد و تمایلات "بیا بکشمت عزیزم" پیدا می کنم. درست است که جواب من به سوالش یک نع کشدار بود، درست است که هی ترسیده بودم و از خودم پرسیده بودم چه کار اشتباهی کرده ام که کسی در موقعیت او برداشت اشتباهی کرده، درست است که تمام این مدت حتی یک کلمه از حرف های بچه خرکنی اش را باور نکردم و به خودم هشدار می دادم و خط و نشان می کشیدم که "حالا اگه ندیدی این، حالا اگه ندیدی اون" اما تمام این مدت یکی آن گوشه های دلم نشسته بود و ور می زد که برعکس همه کارهایم رفتار کنم تا او مرا دوست داشته باشد. 

امروز ولی خوشحالم که کار خودم را کردم و به حرف آن یکی که گوشه های دلم نشسته بود گوش ندادم. درست است که حالم خوب نیست و باز به همان وضعیت قبلی م با اعصاب شکسته و شک بی پایان و ناامیدی و "من نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم" برگشته ام، درست است که باز به علت "اونی که قبلا منو دوست داشت دیگه نداره" متوفی شده ام، درست است که هروقت می بینم آن آدم هست و دروغ های شکلاتی اش دیگر نیست علاقه مند می شوم که به زانوهایش سه بار شلیک کنم اما همین که مطمئنم کار درستی کرده ام، همین که می بینم همه ی حدس هایم درست از آب در آمده و "اوه من خیلی پوآرو هستم"، همه ی این ها کمی مرا خوشحال می کند. گاهی یک کار درست منتهی می شود به یک حال بد ولی همان درست بودن ارزشش را دارد. 

پیشنهاد: غمگین دوست داشتنی من.

dl: Mia Maestro: Llovera


+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 20:51 توسط وقایع.نگار


266.

1. مرحومه ی مغفوره شدن فقط با سرکشیدن ریق رحمت در خواب به هنگام سحر، انتقال به بهشت زهرا با بنز استیشن نقره ای، کفن پیچ شدن و مدفون شدن زیر خروارها خاک همراه اشک و آه حضار اتفاق نمی افتد. مرحومه ی مغفوره شدن می تواند در حال رخ دادن باشد. همین حالا که جلوی تلویزیون نشسته اید و پرتقال پوست می کنید و اعصابتان از دست فلان بزغاله ی مغول در حال جوشیدن است. همین حالا که دلتان سوخته و چشم هایتان مثل سالاد شیرازی آب انداخته و جوابی برای سوال هایی که توی سرتان تلنبار شده ندارید. همین حالا که باز روی دست خورده اید و خشم دارید و گریه دارید و نمی توانید مشت هایتان را حواله ی کسانی کنید که خیال کرده اند رو دست خورتان ملس است و بازیچه تان کرده اند. همین حالا که کاغذ و مدادرنگی هایتان را گذاشته اید جلوی دستتان و یکریز یکی از یکی زشت تر و تکراری تر می کشید و به نقاشی های فلانی و فلانی و حد awesomeness بالایشان فکر می کنید. همین حالا که با تنهایی تان دعوایتان می شود و بهم فحش های کاف دار می دهید و اعتراف می کنید که مون شَتُن، حقیقتاً ریده ای به زندگی ام. همین حالا که نمی فهمید از دست خودتان مرده اید یا به دست دیگران کشته شده اید. همین حالا که هیچ چیز بیشتر از پنج دقیقه نمی تواند خوشحالتان کند و نه وجدانتان هست که مواظبتان باشد نه هیچ چیز و هیچ کس دیگری. همین حالا شما یک مرحومه ی مغفوره ی محسوب می شوید. در آینه به خودتان یک نگاه بیاندازید، یک قاب چوبی می بینید با روبان سیاه کنارش. یک قاب چوبی با روبان سیاه که دست و پا درآورده و موهایش را از سه سمت بافته است.

2. همین حالا تمام شد. چهل و هشت دقیقه و سیزده ثانیه خواندن با  21 ادل. یادم رفته بود که تک تک این آهنگ ها را با تمام وجود درک کرده بودم، چقدر بغض قورت داده بودم و اشک ها بر دیده روان کرده بودم. یادم آمده بود که آلبوم را بوسیده بودم و کنار گذاشته بودم چون برچسب vous خورده بود و هرچیز که برچسب vous بخورد باید بوسیده و کنار گذاشته شود. فراموشی تمام و کمال.

باید بخاطر این کیف کردن تلخ و شیرین، از کسی که خواست برایش آهنگ های ادل را روی سی دی بزنم تشکر کنم ولی نمی توانم. آخر او حالم را بهم می زند و نمی توانم محترمانه این را حالی اش کنم. نمی توانم محترمانه به او بگویم لعنتی عوضی لندهور نمی توانم این آهنگ ها را دو دستی تقدیمت کنم چون نمی توانی احساس و غم و غرق شدگی آن ها را درک کنی. چون نمی توانم آهنگ هایی را که یادم می آورد در فلان روز چقدر غمگین و ناامید بوده ام و در حال خفگی از شدت عشق بوده ام را بدهم به تو که اسمت را نباید برد تا به آن مثل بقیه ی آهنگ های دنیا بدون هیچ توجه خاصی گوش کنی. چون این آلبوم و یک آلبوم دیگر ارث بابای من است و من چشم ندارم کسی غیر از من آن ها را گوش کند و بعله من خیلی در این زمینه ان و غیرتیک تشریف دارم. چون آدم به کسی که مورد تنفرش است چیزی که عاشقش است را نمی دهد. چون برو از یک گور دیگر آهنگ ها را پیدا کن.

بروم یک سی دی خام پیدا کنم.


پیشنهاد: مرسی از آیدا که اینو پیشنهاد داد چون خیلی خوبه.

dl: Omid Nemati: Herman


برچسب‌ها:Nil Vicious
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 20:33 توسط وقایع.نگار |


265. هر که دلارام دید از دلش آرام رفت*


1. اصلا چرا اعتقاد به بهتر شدن داشتن وقتی فقط باید سعی کنی تا همان بدها بدتر نشوند؟ چیزهای خوب برای این نیستند که مداوم باشند. چیزی که من می بینم، مدام زندگی کردن در کنار بدی ها و سعی برای نجات است. اصلا چیزهای خوب برای این هستند که همه چیز را بدتر کنند. کمی با یک اتفاق خوب زندگی می کنی و عادتت به بدی را از دست می دهی و درست همان وقت خوبی میرا می میرد و بدی مانا می ماند و حال آدم را بدتر می کند. پایان شب سیاه من، سپید نیست. در سرزمین من شش ماه شب است و شش ماه روز و گمان کنم عمرم در همین شش ماه سیاهی تمام شود بدون این که روشنایی را ببینم. همیشه فکر می کردم که آدم بالاخره یک روز حالش خوب می شود ولی الان فکر می کنم که آدم بالاخره یک روز توانش برای خود را به در و دیوار کوبیدن از دست می دهد و خفه خون می گیرد و وقتی خفه خون گرفت تا آخرش دیگر هیچ چیز نمی گوید و به هیچ چیز فکر نمی کند. تبدیل می شود به یک هیچ بزرگ ساکت که روزهایش شبیه همدیگر است. یک هیچ بزرگ ساکت که عادت کردن به شرایط برایش دردناک است. یک هیچ ساکت بزرگ ساکت که دیگر نمی تواند ادامه بدهد.
چند روز است که امروز است؟

2. به طرز عجیبی این چند روز بارها به "هر که دلارام دید از دلش آرام رفت" بر خورده ام. لازم است بگویم که هربار فقط تو در یادم بوده ای؟ حتی اگر لازم هم نباشد می گویم. می گویم که تو، ابله دوست داشتنی من، که تا آسمان امتداد داری، با آن تارهای سفیدی که بین شقیقه هایت دویده همیشه در یاد من هستی، چون اعتراف پیش تو اصلا کار سختی نیست. برای من سخت نیست که بگویم فقط بودن تو حال مرا خوب می کند حتی اگر برای آدم دیگری باشی، حتی اگر مرا نبینی. برای من سخت نیست که بگویم حرف زدن با تو حال مرا خوب می کند حتی اگر درباره ی بی اهمیت ترین چیزهای دنیا باشد و حرف هایی که قلب را به نقطه ی ذوب نزدیک می کند نباشد. برای من سخت نیست که بگویم این بار ده هزارم است که نشسته ام و از این چیزها برایت می نویسم بدون این که فایده ای داشته باشد، بدون این که ذره ای از تو و تعلقت عایدم شود. برای من سخت نیست که بگویم هی تو را آرزو می کنم و مغز همه را می خورم که "لطفا او را به من بدهید، با تشکر از برنامه ی خوبتان." برای من سخت نیست.

*جناب سعدی

پیشنهاد: از سری خیلی گوش شوندگان. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as


برچسب‌ها:آبی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 19:18 توسط وقایع.نگار


264. ?Sup Brahh

1. اگر یک پِت داشتم اسمش را باگزبانی می گذاشتم. به پیکِلز هم فکر کرده ام. برایم فرقی هم نمی کند که حیوان خانگی م چه کوفتی باشد. ولی خب آدم انتظارش از یک جانور که اسمش باگزبانی است بالا می رود و هی منتظر است هر دقیقه مثلا بگوید: واتس آپ داک؟ به گونه ای که روی س و پ به خودش فشار بیاورد و آدم انتظارش از یک جانور که اسمش پیکلز است پایین می آید چون همش بوی سرکه توی دماغش می پیچد و فکر نکنم کسی دلش بخواهد صدایش کنند ترشیجات. نمی دانم چرا اسم پت باید خارجی باشد همانطور که حرف های عاشقانه و معذرت خواهی باید خارجی باشند. اصلا چرا دارم به این چیزها فکر می کنم وقتی از هرگونه جانوری می ترسم و در برخورد از نوع سوم با آنها شیهه می کشم و لگد می اندازم؟ کلا عادت گندی دارم که به چیزهایی که نداشته ام، ندارم، نمی توانم داشته باشم فکر می کنم و برایشان داستان می سازم. مثلا همین جریان "خدا خدا لطفا یه اتاق تک برای خودم داشته باشم، خواهش. خواهش." را در نظر بگیرید. نمی شود. مگر این که یک خانه ی چهارخوابه بخریم یا خواهرم گیلی لی لی بشود یا من آن قدر پول داشته باشم که برای خودم یک خانه ی جدا داشته باشم.  بعد با همه ی این نشدن ها کار هرروزم این است که توی فکرم دیوارها را رنگی کنم، کتابخانه ام را مرتب کنم، به گلدان ارکیده ی سفیدم آب بدهم، یک تابلوی جدید به کلکسیون تابلوهای روی دیوار سمت چپ اضافه کنم، روی کاناپه ی گلدارم لم بدهم و کتاب بخوانم، این کار را بکنم و آن کار را بکنم و هزار عدد نقشه بکشم. 
خب همین دیگر. تمام شد. الان باید یاد بگیریم که به داشته ها بیشتر فکر کنیم. لطفا یکی بیاید به من بگوید که با این نکات اخلاقی زندگی اش را عوض کرده ام تا بپرسم "واقعا؟؟؟" ولی یواشکی توی دلم خیلی خوشحال شوم.

2. حال من مثل نان باگت است. البته شاید باگت بیش از حد خوشبینانه باشد. حال من شبیه بربری است. داغ و از تنور در آمده که باشد خیلی خوشمزه و به به است و جان می دهد با آن نیمرو یا پنیر بخوری. اما همین که سرد شود و یک ساعت بگذرد نمی شود آن را به زور یک سطل چای هم قورت داد. حوصله م از بربری بودن سر رفته و دلم می خواهد حالم مثل لواش باشد. دو روز هم که بگذرد مهم نباشد و به اندازه روز اول خوشمزه باشم. 

3. اگر همین الان یک میکروفون جلویم بگیرند و بپرسند که از چه چیزهایی بدم می آید بعد از به نام خدا و با تشکر از برنامه ی خوبتان می توانم از ماشین های بدون چراغ ترمز، فروشنده های مغازه های مثلا برند که مثل سایه آدم را دنبال و مثل آشغال با آدم رفتار می کنند، شاسی بلندهایی که شب ها با  چراغ های عقب و جلویشان چشم شما را از کاسه در  می آورند، کشک و رادیو نام ببرم. رادیو رسما مرا دیوانه می کند. انسان های بی مزه ای که کله ی سحر را برای عربده کشی و ریختن نمک انتخاب کرده اند و به خیال خودشان انرژی مثبت به خورد بقیه می دهند. پیامک می خوانند، تماس های تلفنی پخش می کنند، جک های "عرعر بیمزه" تعریف می کنند و فقط ور می زنند. من هم مجبورم تمام راه را سوار تاکسی ها و ون هایی که گرمای داخلشان با بوی دهان های مسواک نزده ی صبحانه نخورده قاطی شده با این اراجیف طی کنم و دلم بخواهد سرم را بگذارم لب پنجره و شیشه را بالا بکشم تا خفه شوم. دلم می خواهد یک روز گوشی را بردارم، به یکی از این گوگولی های ناز زنگ بزنم و بگویم: "سلام. از تهران تماس می گیرم. لطفا یه برنامه بذارید خفه شید." و قطع کنم و یک نفس راحت بکشم و دلم برای فرغونم تنگ شود که تمام این سه سال برایم آهنگ هایی را که دوست داشته ام پخش کرده است، بدون هیچ برنامه ی رادیویی حال بهم زنی.


پیشنهاد یک: این فیلم رو ببینید. خیلی خوب بود. مرسی شهره که بهم گفتی ببینمش. لینک دانلودش رو براتون می ذارم که اگر خواستید ببینید. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: Frances Ha: Movie | Subtitle

پیشنهاد دو: خیلی دوست داشتنی، خیلی حرف دل. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: A Great Big World: Say Something


برچسب‌ها:Nil Vicious
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 17:45 توسط وقایع.نگار |


263.

1. یک روزهایی آدم هوایی می شود. حالا این که زمینی چه اشکالی دارد را نمی دانم ولی حتما یک ربطی دارد به این که زمینی بودن گاهی واقعا خسته کننده است. زمینی بودن یعنی این که هی باید بنشینی برای حوصله ی تازه در گذشته ات فاتحه بخوانی. این که به خودت دقت کنی و ببینی یک مانیتور مناسب هستی در حالی که همه چشمشان دنبال یک کیس مناسب است. این که باید سرت را با ناامیدی تکان بدهی و اعلام کنی "بزک بمیر، بهار نمیاد"، این که فکر کنی و ببینی مدت خیلی زیادی است که سعی نکرده ای یک چسه هم خوب باشی و دیگر فکر نکنی، این که با گردن سفت شده سعی کنی با آدم هایی که علاقه ای ندارند کمی دوست شوی و آخرش هم به همان نتیجه ی همیشگی برسی که "sorry I annoyed you with my friendship" و این که دلت بخواهد بروی از یکی که حنایش رنگ دارد رمز موفقیتش را بپرسی چون که اصالتاً با پکیج حنای بی رنگ زاده شده ای. این که هی می نشینی منتظر که خود قبلی ت بیاید بگوید "دالّی! من برگشتم! " ولی نمی آید و بعد می ترسی که هیچ وقت نیاید و تو همین بدبخت مفلوک گریان بمانی. پس هوایی می شوی، یعنی چون دلت می خواهد، زندگی ات مثل فیلم های کلاسیک سیاه سفید می شود و تو با موهای مواج و خط چشم گربه ای و لب های سرخ به چشم های مردی با سیگار گوشه ی لب  زل می زنی و می گویی: "مرا با خودت ببر... به هونولولو." بدون این که او فکر کند چه قدر بی مسّما، یا این که چون دلت می خواهد بروی مهمانی، هی به مهمانی های خوشرنگ و عکس خیز دعوت می شوی و آن قدر پول داشته باشی که بتوانی تمام چیزهای چشمگیری که می بینی بخری بدون این که فکر کنی از حقوق این ماه چیزی می ماند یا نه. می توانی فکر کنی که برای این مشتری و آن مشتری چه طرحی بکشی و این که بتوانی با آهنگ های فرانسوی زیر آواز بزنی و جلوی آینه ادا دربیاوری و در گوشه ی فلان کتابفروشی بنشینی و یک پاراگراف از کتابت را برای بقیه بخوانی. در هوا می توان تمام این چیزها را داشت . واقعنی. روی زمین نه.

2. دوست دارم با دهان گس از خرمالو اینجا بنشینم و با خودآموزم تکرار کنم:
 "Tu es une femme et je suis un homme" و خیال کنم شاخ غول را شکسته ام و و به به چه بلاگرفته ای بودم و نمی دانستم و برایم مهم نباشد که با گفتن "تو یک زن هستی و من یک مرد هستم" یک قاشق ماست هم در بلاد کفر نمی دهند که به سیبیلت بمالی. دوست دارم خیال کنم که اگر سعی م را کنم نتیجه اش را می بینم و این بار مثل دفعه های قبلی نیست که زود ناامید شوم، پت پت کنم و خاموش شوم.

3. حقیقت این است که تمایل دارم به آدم هایی که معلوم نیست چرا ناگهان خفه می شوند و دیگر حرف نمی زنند و نمی گویند مرگشان چیست سیلی بزنم. یکی اینور، یکی آنور. راستش خودم هم جز این آدم ها هستم. چند روز پیش یک دفعه دچار یکی از همین خفه شدن ها و مرگ گرفتگی های ادواری شدم و ناگهان با نصف آدم هایی که می شناختم دیگر حرف نزدم. به چند نفرشان گفتم: "نمی خوام با هیشکی حرف بزنم" و یادم رفت که اگر کسی به خودم این حرف را می زد چه قدر دچار سوزش قلب و آبریزش دماغ می شدم. این ها را گفتم که بدانید چند روز است تمایل دارم به خودم سیلی بزنم، یکی اینور، یکی آنور و نمی دانم چقدر دیگر قرار است تمایل و ایضاً مرگ گرفتگی م سرجایش بماند. فقط امیدوارم جریان آن قدری طول نکشد که بوی گندش بزند بالا.

پیشنهاد: از سری کشفیات به هنگام چرخیدن در اینترنت به سبک خلنگی در باد. پیتر برادِریک از آشنایی باهات خوشوقتم. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as





برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 19:54 توسط وقایع.نگار |


262.

شما که می گویی هروقت روز بدی داشتی به این فکر کن که آدم دیگری هست که روز بدتری داشته و دهانت را گِل بگیر، شما فرمایشت متین، شما "بله بله درست می فرمایید"، شما "تکبیر!". اما شمای عزیز، شما احتمالا با ذات آدمیزاد آشنایی نداری، چون اگر داشتی می دانستی که همه ی آدم ها فکر می کنند مشکل خودشان بدترین مشکل، غمشان فیل از پا در آورنده ترین غم، بغضشان گلوگیرترین بغض است و در کل صدای گریه ی حضار. البته من فکر نمی کنم که دچار بدترین، از پا در آورنده ترین و گلوگیرترین هستم ولی فکر می کنم می توانم برای کمی خلاصی، خودم را به در و دیوار بکویم و زیر زیرکی زیر لحاف به روش آبیاری قطره ای گریه کنم و هر یک ساعت یکبار بغض قورت بدهم و با همه دعوا داشته باشم و تنوره بکشم و بیایم اینجا درباره اش بنویسم و گندش را دربیاورم و حوصله سر ببرم. اصلا همیشه توهم دارم که توانسته ام خودم را جمع و جور کنم، در حالی که اگر در شرایط مناسب با مخرب ها همجوار شم آوار می شوم و پایین می آیم. گاهی هم یکی تکیه گاه می شود و مرا سرجایم نگه می دارد اما دیر یا زود کمرش درد می گیرد و زورش تمام می شود و من باز هم چپ می کنم و با مغز پایین می آیم. آوار بودن من خیلی طول نمی کشد. چند روز کاری بداخلاق می شوم، یکی دو عدد دعوای غیرمختصر راه می اندازم، چند قطره اشک می ریزم و حالم خوب می شود ولی نمی دانم چرا اینبار دچار سندروم چشمه ی لایزال اشک شده ام و عر و گوزم تمامی ندارد. حالت پیش فرض صورتم از پوکر فیس و yea, whatever به لب برچیده ی چشم خیس Les misérables تغییر شکل پیدا کرده است و شبیه آن دخترهایی شده ام که همیشه حرصم را درمی آورند چون گریه هو هستند.
خدایا تو رو خدا گریه ام را بند بیاور. می دانم این چند وقت خیلی بی ادب بوده ام و هی به این و آن فحش داده ام و حقم این است که به سرنوشت گرگور سامسا دچار شوم اما لطفا، لطفا حالم را خوب کن.

پ.ن. شاید یک مدت دیگر ننویسم. از بس کیفیتم پایین آمده. از بس هرچه که می نویسم رقیق شده. از بس که خودم تبدیل شده ام به یک سایه ی کمرنگ از خودم. از بس که کلیشه شده ام و حرف خاصی جز قبلی ها که گفته ام ندارم بزنم. حالا اگر فردا پست جدید دیدید و فکر کردید "چه حالی بیحال" زیاد هم بد نیست چون خودم را چشم زده ام و حداقل یک شاخه ام شکوفا شده.

پیشنهاد: این آهنگو خیلی دوست دارم. اگه شما هم مثل من از اونایی هستید که می خوان بدونن آهنگی که بهش گوش میدن چی میگه، ترجمه ش رو براتون گذاشتم ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 19:59 توسط وقایع.نگار


261.


امروز داشتم در خیابان راه می رفتم و سعی می کردم به صدای آژیر خطری که از توی کیفم می آمد بی اعتنا باشم. آخر می دانید توی کیفم فقط دوازده هزار تومان پول داشتم و دوازده هزار تومان یعنی کم و زیر بیست هزار تومان یعنی خطر، یعنی ناامنی، یعنی آژیر. بله هی صدای آژیر می آمد و هی من می گفتم خفه شو می خواهم فکر کنم. البته چیز خاصی نداشتم که به آن فکر کنم فقط به خودم یادآوری می کردم که کمی آرامتر راه بروم که باز زود نرسم و مجبور نشوم کنار خیابان منتظر بمانم تا حالم بد شود و اعصابم بجوشد و بترسم که آدم هایی که رد می شوند فکر کنند که قرار دارم و قال گذاشته شده ام. البته می دانستم که نمی توانم آرام راه بروم و باز هم زود می رسم با این که پنج ایستگاه بالاتر از جایی که باید پیاده شده ام. هوا از آن هوا خوب ها بود. از آن هواهایی که آسمان سفید است و آن قدر ابر دارد که می تواند ده بار به شما ابر قرض بدهد. تنها بدی اش این بود که نور خیلی زیادش چشم را می زد و من هی نگران بودم که با چشم های ریز شده دور چشم هایم چروک بیفتد ولی چون هنوز نسل انسان هایی که نمی دانند در هوای ابری هم می شود عینک آفتابی زد و تکه کلامشان "آفتاب بدم خدمتتون؟" –هرهر بخندید- هست منقرض نشده ترجیح دادم که چروک شوم. بعد چیزی پیدا کردم که به آن فکر کنم. دیشب یک دوست خواست سورپرایزم کند و با پست برایم یک چیزی که هنوز نمی دانم چیست بفرستد. نمی دانم چه شد، به جای این که جیغ جیغ راه بیاندازم و بالا و پایین بپرم و قر بدهم که " یای! کادو! " به دوستم گفتم که یادم نمی آید آخرین بار کِی کادو گرفته ام و هیچ کس دلش نمی خواهد حتی یک چیز کوچولو به من کادو بدهد و چندبار چیزهایی که خودم برای خودم خریده بودم را با عنوان "مامان اینو دوستم واسم خریده" قالب کرده ام. دیدم که دوستم معذب و معذب تر شد و تبدیل به یک نقطه شد. تازه می خواستم بپرسم آن قسمت مستربین را دیده؟ همان قسمتی که کارت کریسمس می نویسد، برای خودش پست می کند و بعد جوری که انگار روحش خبر ندارد از در می آید داخل و پاکت را که می بیند صدای هیع می دهد و ذوق می کند و پاکت را پاره می کند و بعد کارت را می گذارد کنار بقیه کارت هایی که برای خودش فرستاده است. نپرسیدم. به جایش رفتم توی مود این دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری می کنه. تازگی هی گریه ام می گیرد. توی خیابان، تاکسی و اتوبوس. گریه ام که می گیرد سعی می کنم مدیریت بحران کنم. آن قدر دلبری مژه می زنم تا اشکم خشک شود و از گوشه ی چشم هایم نریزد بیرون. هی برای خودم می خوانم:

" straighten up little soldier, stiffen up that upper lip, what you crying about? you got me "

الکی ها. با این مسخره بازی هایم.


پ.ن. همین که یک لحظه، یه لحظه ی خیلی کوتاه از ته دلم چیزی رو خواستم که برخلاف همه ی کارها و افکار واحساساتمه گیجم می کنه. آخه چرا؟

 پ.ن. میچکا کلی دلم برات تنگ شده. لطفا بنویس.

پیشنهاد: برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as



برچسب‌ها:آبی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 18:39 توسط وقایع.نگار |


260. Jack Jack

1. به جک جک گفته بودم: "دیگه به پروپای هم نپیچیم، باشه؟" و اون ابروهای کمرنگش رو توی هم کشیده بود و سرش رو از بالا به پایین تکون داده بود که یعنی "مایل نیستم ولی باشه دیگه کاریش نمیشه کرد." وقتی درباره ی کمرنگی ابروهای جک جک حرف می زنم منظورم واقعا کمرنگه، همونطور که وقتی درباره دندونای کج و کوله ش حرف می زنم منظورم واقعا کج و کوله ست. منظورم از کریه المنظر بودن قیافه ش وقتی لبخندهای معنی دار می زنه یا بی هنر بودن تمام و کمالش موقع بالا و پایین بردن دست هاش روی بدنم هم واقعا کریه المنظر و بی هنره. در کل همه چیز درباره ی جک جک واقعا واقعیه. آره داشتم می گفتم، قرار شده بود دیگه به پر و پای هم نپیچیم. بعد که دیدم از این قرارها داریم گفتم چندتا قرار دیگه هم بذارم. مثلا از این قرارها که جک جک لعنتی دیگه در خمیردندون لعنتی رو باز نذاره یا خمیردندون لعنتی رو از وسطش فشار نده، یا این که از گوشه ی بشقاب شروع به خوردن غذاش کنه تا دیگه ظرفش مثل حوضچه ی گلی نباشه که یه خوک خیکی توش دست و پا زده، یا این که گاهی از اون مغز پلاسیده کمکی بگیره و حرف های منو یادش بمونه تا مجبور نباشم دوتا چهل و پنج بار یه ماجرای ساده رو براش توضیح بدم. آره اینا قرارهای خوبین. با این قرارهای خوب شاید فکر کردن به جک جک به جای رفلاکس معده باعث داغ شدن گوشام بشه. جک جک روزنامه ش رو گذاشته کنار و خدایا من ازش متنفرم. از خودش و نافش که مثل یه دکمه ی بی ریخت زیر لباس سفید چرک زردنبوش معلومه. جک جک ناف دکمه ای! بشتابید بشتابید! اصلا ولش کن. باید برگردم سر خرد کردن هویج، پیاز، سیب زمینی و گوجه ها. از همین الان بوی تاس کباب لعنتی توی دماغمه. دهنم داره آب می افته. جک جک عاشق اینم که عاشق تاس کبابم و عاشق تاس کباب نیستی. اصلا بیا یه قرار دیگه هم بذاریم: هم اکنون کاناپه و تو رو زن و شوهر اعلام می کنم. یو مِی نَو کیس دِ براید. خوبه؟

2. اسم من جک جک ه. اسم خوابالودی دارم. اصلا این اسم شبیه خمیازه ست. بلد نیستم بقیه رو بخندونم یا توجهشون رو جلب کنم. بلد نیستم برای صبحونه چیزی غیر از پنکیک و شیره ی افرا بخورم و بلد نیستم چطور رسمی حرف بزنم. در کل چیزی بلد نیستم و اگر چیزی بلد باشم همه چیز خیلی خنده دار میشه. یه روز من یه دختر رو دوست داشتم. میلیسنت. قیافه ی میلی مثل سنگ بود و ابروهاش مثل عقابی بود که بال هاش رو باز کرده و من همون عقاب رو دوست داشتم. یه روز بهش گفتم: "چه عقاب قشنگی روی صورتت زندگی می کنه." اما میلی گریه کرد و جوری بهم نگاه کرد که انگار بدش نمی آد با یه تبر به زانوهام ضربه بزنه. بعد دیگه دختری رو دوست نداشتم و فقط دلم می خواست یه فندک داشته باشم تا بی وقفه روشن و خاموشش کنم جوری که بقیه عصبی شوند و دلشان بخواهد دست هایشان را دور گلویم فشار دهند. یک بار وقتی بچه بودم آن بچه ی مزخرف رابینسون ها که اسمش یادم نیست توی دریاچه هلم داد و اون زیر خیلی قشنگ بود و بخاطر همین دوست دارم هرروز توی دریاچه هل داده بشم ولی اون بچه ی مزخرف رابینسون ها که اسمش یادم نیست دیگه نیست تا این کارو برام بکنه چون الان پدر بچه های میلیسنت و صاحب یه خونه ی بزرگ کنار دریاچه و یه مرد خیلی خوشبخته. دیروز یه کاپ کیک شکلاتی خوردم که خیلی خوشمزه بود و از بس روش شکلات داشت دماغ آدمو شکلاتی می کرد و خب فکر کردم دلم می خواد باقی زندگیم کاپ کیک بخورم و دماغمو شکلاتی کنم.

پ.ن. فقط جوگیر شدم. همین. همیشه دلم می خواد داستان بنویسم هیچ وقتم نمی تونم.



برچسب‌ها:داستان کوتاه مثلا
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 18:19 توسط وقایع.نگار


259.

1. بابا من خیلی دوستت دارم. یعنی تو جوری هستی که مامان یا سین یا نون نیستند. می دانم که این روزها خیلی دلت نمی خواهد مرا دوست داشته باشی چون که من سر موضوع دانشگاه گندش را درآورده ام و حسابی ناامیدت کرده ام. می دانم که دلت می خواست من هم مثل دختر آقای الف بودم که رتبه ام خوب بود و درسم را در رشته ی مورد علاقه ی تو در دانشگاه تهران در عرض هفت ترم تمام کرده بودم و مثل هلو در فلان دانشگاه خوب آمریکا بورسیه شده بودم. اصلا آن روز داشتم فکر می کردم که در ازای این همه خوبی تو، تلاش های پایان ناپذیرت، کوتاه آمدن ها و بخشیدن ها، احترام و ارزش قائل شدن هایت برایت چه کار کرده ام؟ جوابی جز یک "هیچ" بزرگ نداشتم. امروز من سرافکنده هستم چون هیچ چیز خاصی نشده ام، کار بزرگی انجام نداده ام و حتی فرزند دلخواه تو نبوده ام. تنها چیزی که بوده ام آدمی بوده که به هیچ کدام از کارهایی که انجام می دهد علاقه مند نیست و فقط حسرت چیزی که می توانسته باشد و نیست، کارهایی که می توانسته انجام دهد و انجام نداده را می خورد و نمی فهمد که زندگی یک عدد اجبار است که دست و پا در آورده است و اگر آدم نتواند با این اجبار کنار بیاید در این دنیا فرقی با مرده ندارد. بابا، فکر کنم مامان راست می گوید. فرصت دادن به من هیچ فایده ای ندارد. من تغییر نخواهم کرد با این که تو در همه ی این مدت اعتقاد داشته ای که باید به آدم ها فرصت داد. من برای درسم، برای بیرون آمدن از دانشگاه لعنتی که با تک تک سلول هایم از آن متنفرم هیچ تلاشی نخواهم کرد. فقط با خودخواهی تمام می نشینم و حق را به خودم می دهم که فرصت تبدیل شدن به آدمی که می خواهم را از من گرفتید، همان وقتی که با رتبه ی صد نگذاشتید بروم زبان بخوانم و یا از همان اول بروم سمت هنر. با خودخواهی تمام آدمی خواهم بود که چون خودش را مجبور نمی کند، تقصیر را گردن بقیه می اندازد. بابا من مثل نون نخواهم بود. این رشته ی لعنتی هیچ وقت برای من اولویت نخواهد بود و من به جای این که سعی کنم آتاماتاها و زبان های منظم و پردازنده ی ریسک را درک کنم و محض رضای خدا یکبار جزوه هایم را ورق بزنم، سعی می کنم به وادی fitspo ها وارد شوم و یاد بگیرم آن شکلی که دلم می خواهد نقاشی بکشم و دوباره کرم کتاب شوم و آشپزی کنم. بابا، ای کاش می شد من با بودن آدمی که خودم دلم می خواهد باشم دختر خوب تو بودم، نه با بودن آدمی که تو دلت می خواهد باشم.

 می دانی؟ آدم ها اگر بیش از حد بخشیده شوند دور برمی دارند و پررو می شوند. به گمانم من هم زیاد از حد بخشیده شده ام برای همین است که این متن حاوی محتوای پرروبازی است و ارزش دیگری ندارد.

2. خیلی ویژه از کلمه ی ژوژمان حالم می خورد. یعنی کافی است یکی دهانش را باز کند و بگوید ژوژ تا من دلم بخواهد در حالی که عفت کلامم از کیفم بیرون افتاده سه بار به زانوهایش شلیک کنم. همین حالت را موقع رد شدن از کنار صفحات دل نوشته ای، دست نوشته ای، خط خطی و folany’s photography شامل عکس پسرهای "لب صورتی دل منو برده" و دخترهای " عم قزی دور لبش قرمزی" و موقع رانندگی پشت ماشین های اتومات که بی وقفه به شکل قطع و وصل ترمز می گیرند و راه رفتن پشت آدم هایی که آرام راه می روند هم پیدا می کنم. پایان. 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 19:2 توسط وقایع.نگار


258. تمام زمستان مرا گرم کن*

1. لج بودن حافظ با من قدمتی تاریخی دارد. یعنی نمی دانم جریان از چه قرار است که حافظ دلش نمی خواهد یکبار هم که شده یکی از آن اسرار مگو را برای من آشکار کند. همان سالی دو سه بار که سراغ دیوانش می روم و قبل از باز کردن سعی می کنم که خیلی غلیظ و از ته دل خالص باشم و نود و دو هزار سوال را در قالب یک سوال بگنجانم جوابی می دهد که ربطش با سوال من در حد ربط جواب "توی یخچال هست" در جواب سوال "موتور ماشینت چند سی سی ه؟" است. حالا چرا همه ی این ها را می گویم؟ دیشب سر آن جریان و آن یکی جریان و آن جریان دیگر دچار احوالات "همچون بنفشه سر در گریبان فرو" شده بودم و دلم می خواست یکی بیاید یک چیزی بگوید که کمی دلم خوش شود و سرم از گریبانم بیرون بیاید. خوشگلترین دیوان حافظمان را که نقاشی های مینیاتوری دچار ایست قلبی کننده دارد را از کتابخانه بیرون کشیدم و جوری که انگار از حافظ یک ناهار بخاطر قبولی فوق لیسانسش طلب دارم، "ببین حافظ خودت یه چیزی بگو که آروم بشم" حواله دادم و فال گرفتم. نظر حافظ این بود که: " درد عشقی کشیده‌ام که مپرس، زهر هجری چشیده‌ام که مپرس" به پ گفتم او هم برایم فال بگیرد. حافظ حرفش را برای پ ادامه داده بود: " دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس، که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس" فقط ابروهایم را بالا داده بودم و توی دلم از حافظ پرسیده بودم: " الان مثلا آشتی کردی؟"

پ.ن. این دو تا غزل پشت سرهم هستند. شماره ی 270 و 271. برای خودم هم خیلی جالب بود.

2. به علت نامشخصی امروز هوا قالب یخی است. از صبح سعی دارم خودم را گرم کنم و نتوانسته ام. شوفاژخانه در حال سرویس شدن است و همه خودشان را هشت دور در لباس های گرمشان پیچیده اند و کسی نیست که لباسش را ده دقیقه به من قرض بدهد. فقط چند دقیقه ای بعد از خوردن پنج فنجان چای و ناهارم احساس گرما کرده ام و بقیه اش را با دست و پای یخ زده گذرانده ام. اگر الان بودی دستم را می گرفتی و سرمایش را به پایین بودن فشارم ربط می دادی و به زور شیرینی و قند و شکلات به خوردم می دادی. فکر نکنم بدانی که فکر می کنم تو شبیه آن کاپشن سفیدم با برگ های سیاه روی آستین هایش هستی، همان که وقتی آن را می پوشم شبیه خرس قطبی می شوم و حسابی گرم است. می دانستی که دست های تو گرمترین دست های دنیا است؟ می دانستی آن قدر گرم هستی که آدم می تواند روبه رویت بنشیند و خودش را گرم کند؟ می دانستی که می توانی خورشید باشی و تمام زمستان آدم را گرم کنی؟ تو گرم من، خورشید من هستی. در این سرما دلم کاپشن سفیدم، دلم تو را می خواهد.

3. من دوست نداشتنی ام چون خواهر دیروز تولدش را در آن کافه جشن گرفت و حتی دلش نخواست به من یک تعارف الکی کند که بروم آن جا بین دوست هایش بنشینم و لبخندهای کشدار بزنم و کیک شکلاتی بی بی بخورم. من حسودم چون وقتی با کلی کادو جلوی در ظاهر شد و مثل بابانوئل کادوهایش را یکی یکی درآورد و به مامان و بابا نشان داد مثل یک بخیل واقعی پشت لپ تاپم قوز کردم و نرفتم ببینم چه چیزهایی برایش خریده اند. من اهمیتی ندارم چون همه ی عکس های تولد بدون این چشمم بهشان بیفتد از حافظه ی دوربین کات شدند و جایی که دستم به آن نمی رسد paste شدند. من خسته ام. من گریه دارم.


*عنوان کتابی از علی خدایی.

پیشنهاد: آهنگ غمگین دوست داشتنی من. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: The Smiths: Asleep



برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 17:58 توسط وقایع.نگار |


257.

1. شاید مهم نباشد که زنگ موبایل زنگ نخورم را بعد از چهارسال عوض کرده ام. شاید مهم نباشد که حالا به جای ویولنسل، پیانو نواخته می شود و من احساس آدمی را دارم که به جای اسم خودش با اسم دیگری خوانده می شود و عکس العمل هایش کند است و باید هربار به خودش یادآوری کند که حالا اسم دیگری دارد. شاید مهم نباشد ولی مهم است. آخر زنگ برای یک موبایل زنگ نخور خیلی مهم است چون می تواند صدایی باشد که یک انتظار خیلی طولانی را پایان می دهد و یا یادآور این باشد که "هی یکی به یادته!" خدا می داند که در این چهارسال چندبار شماره ی خودم را گرفته ام تا صدای زنگش را بشنوم که با حالت عادی فرق زیادی دارد، یا چند بار گوش هایم دلشان خواسته خیال کنند صدایی که وجود ندارد را می شنوند و چشم هایم دلشان خواسته خیال کنند اسم فلانی و فلانی را روی صفحه ی خاموش می بینند. همه ی این ها باز هم قرار است اتفاق بیافتد، باید ببینم که زنگ جدیدم قرار است چه چیزهایی از کلاهش برایم بیرون بیاورد.

2. اگر هنوز همان دختر یازده ساله ای بودم که پسرخاله را در رویاهایش با کلاهخود و زره در حال ریختن خون اژدها می دید تمام شانسم را برای تحت تاثیر قرار دادن خاله در طی دو روز گذشته از دست می دادم. خاله بخاطر نبود بابا دچار خرق عادت شد و ساک به دست با یک جعبه حاوی "شیرینی های داغ از فر در آمده ی دهان آب انداز خوشبو" جلوی در خانه مان ظاهر شد تا تعطیلات را پیش ما بماند و با مامان همه ی فامیل را مورد بررسی قرار بدهد و از این بگوید و از آن بگوید و مامان را به اضافه کردن یکی دوتا سریال زرد بیشتر به برنامه ی سریال زردبینی هفتگی اش تشویق کند. من تمام آداب و سننی که توسط مامان به آن توصیه می شوم را کنار گذاشتم و خیلی سرماخورده با شلوار قرمز زشت خیلی گشادم - که علاوه بر خودم می توان نصف اموالمان را در آن جاساز کرد – از اینور خانه به آنور خانه رفتم و لیمو شیرین و شکلات تلخ خوردم و حتی یکبار بافت موهایم را باز نکردم و نبستم تا کمی شیک و مجلسی باشد. مامان هرچند وقت یکبار یادمان می آورد که عادت پشت درهای بسته نشینی را کنار بگذاریم و بیاییم قری جلوی خاله بدهیم تا سر و کله مان را مشاهده کند. نمی دانم در این دو روز خاله چه نتیجه ای از من گرفته است ولی نباید چیزی جز این که در طول روز سه خط بیشتر حرف نمی زنم، علاقه ی وافری به بالا و پایین کردن هزار کانال در پنج دقیقه دارم و مادر تمام کردن شکلات های تلخ در طی یک روز کاری و به خواب رونده راس ساعت بیست و سه هستم باشد.

3. من مقید به نام گذاری هستم، نام گذاری احساسات، موقعیت ها و احوالاتم. به خاطر این تقید اگر برای احساس، موقعیت و یا احوالی اسم مناسبش را پیدا نکنم دچار سردرگمی، تنگی نفس و ریزش مو می شوم. مشکل اینجاست که برای خود این روزهایم اسمی ندارم. خوب، بد یا هیچ نیستم. خوشحال، غمگین یا عصبانی نیستم. جوری هستم که نمی توانم برایش اسمی بگذارم و من دلم یک اسم می خواهد تا بدانم اوضاع لعنتی از چه قرار است و انتخاب هایم چیست و قدم بعدی ام چه باید باشد. خودم را دیده ام که از کارهایم، حرف هایم و ظاهرم ایراد نمی گیرد، دیگر از من بدش نمی آید و با حرف هایش صبح تا شب سرم را درد نمی آورد. اما این خود، کارها، حرف ها و ظاهرم را تایید نمی کند، مرا دوست ندارد و با من حرف نمی زند. می ترسم ارزشم را از دست داده باشم و دیگر حتی برای خودم هم مهم نباشم. می ترسم مثل آن چندباری که یک روز صبح از خواب بیدار شده ام و دیده ام که یک آدم خاص ارزشمند دیگر برایم کوچکترین ارزشی ندارد، یک روز هم با حواس پرتی از خواب بیدار شده ام و ندیده ام که دیگر برای خودم ارزشی ندارم و بدی اش این است که اگر کسی برایم ارزشش را از دست بدهد دیگر برایم مهم نخواهد بود. فکر نکنم که برای خودم هم استثنا قائل شوم.

4. اگر همین الان در هال پذیرایی خانه مان در حال تعارف سینی چای به یک آقا داماد فرضی بودم و برای حسن نیت یک لبخند دندان نما به گروه نسوان خانواده اش که گوش تا گوش نشسته اند می زدم، مادر داماد یکی از آن نگاه های "عروس گلم" که فقط مخصوص مراسم های اینچنینی است  حواله ام می کرد و بعد از مامانم می پرسید: "عروس خانم چی کارن؟" و بعد مامانم می توانست بگوید که عروس خانم سکه جمع می کنند، از روی ترن ها و موانع می پرند، جای خالی می دهند و در کار خرید و فروش ماموریت ها هستند و تمام باتری گوشی شان را می گذارند برای ارتقای رکوردشان. بعد هم همه شگفتزده به هم نگاه می کردند و در فاز nodding my head like YEAH قرار می گرفتند و من هم برای تفریح خیلی کلیشه ای سینی چای را روی داماد برمی گرداندم تا بدانند رسانه بر من چه تاثیرها که نگذاشته است. خیلی هم بیمزه و خل وضع گون. آهاهاهاها.

پیشنهاد:  برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 18:34 توسط وقایع.نگار |


256.

1. ابله سنگدل کور دوست داشتنی من، در این لحظه که باد سردی از پنجره ی پشتم می وزد و  چای بسیار تلخ و جوشیده ی شرکت را به زور پایین می دهم تا شاید از سوزش گلویم کم شود باید اعتراف کنم که خنگ تو هستم. یعنی جانم برای تو در می رود. یعنی هرچه قدر هم بخواهم انکار کنم، تو را در تک تک دقایق این سه سال و سه ماه و چند روز دوست داشته ام. یعنی برایم مهم نیست که چه قدر اخلاق های گه مرغی و غرور در رگ هایت جاری است، برایم مهم نیست که تو فلانی را دوست داری و من را دوست نداری. تنها چیزی که برای من مهم است این است که تو خوشحال باشی و کلی بهت خوش بگذرد و لبخند گوشه ی لبت پاک نشدنی باشد. اما خب چون خنگ تو هستم یک روزهایی، یک ساعت هایی هست که ته دلم خالی می شود، که فیل دلم هوای هندوستان وجودت را می کند که دور از دسترس است، که وجودم پر از حسادت نسبت به آدم هایی می شود که برخلاف من در دایره ی نزدیکان تو قرار دارند، که گلویم را بغض می فشارد و دلم فحش به زمین و زمان را می خواهد بخاطر این که آدم موردعلاقه ی تو نیستم. الان هم یکی از همان روزها و ساعت هاست. یعنی  اما خب خنگ بودن باعث می شود که این روزها و ساعت ها زود بگذرد. باعث می شود که با یک حرف کوچکت، با یک جمله ی کوتاهت جوری همه چیز روشن شود که حتی بیشتر از قبل خنگ بشوم، که خنگ بمانم، تا بی نهایت و فراتر از آن.
2. امروز تمام سر پایینی خیابان را در حالی پایین آمدم که فین فین می کردم و پوست لبم می سوخت و کش آمده بود و دلم می خواست که همان جا کنار یکی از ماشین ها بایستم و در شیشه ی خاک گرفته اش رژلب را روی لب های انعکاس تارم بکشم. امروز در درهای آسانسور با عینک آفتابی جدید "بد" و در درهای خانه های جنوبی کوچه "خوب" به نظر رسیده بودم. امروز دلم خواسته بود که برای نهار گوشه ی فلان رستوران مورد علاقه ته نشین شوم ولی ساندویچ بدمزه و خشک یخچالی را سق زده بودم. امروز وقتی جعبه ی شیرینی را جلویم گرفتند دلم دو شیرینی خواسته بود و یکی برداشته بودم. امروز تازه چشمم افتاد به شیرین و فرهاد پل صدر که دیگر سرجایش نبود و معلوم نبود چشم های من در این رفت و آمدهای هرروزه کجا بوده اند، امروز به جای تاکسی خودم را پرت کرده بودم روی صندلی جلوی سواری شخصی و بعد پشیمان شده بودم و زیرلب دعای "لطفا منو نخور لطفا منو نخور" را تکرار کرده بودم و مشتم را گره شده کنار پایم نگه داشته بودم. امروز از زیادی بوی عطرم خفه شدم و سردرد گرفتم و به این فکر کردم که دوبرابر روزهای دیگر برای ورزش روزانه ام وقت بگذارم و برای شام فلان چیز را بپزم و سالاد را فلان طور درست کنم. امروز فقط امروز بود. مثل همه ی امروزهای دیگری که دیروز شدند، بدون هیچ اتفاق خاصی.

3. آدم هرچند وقت یکبار باید احساس قهرمان بودن کند طوری که دست به کمر بایستد و چانه اش را بالا بگیرد و از فراز شانه اش به افق خیره شود در حالی که باد در شنلش می پیچد و درونش یک آهنگ قری قری پخش می شود. خیلی وقت است که احساس قهرمان بودن نکرده ام. آخرین چیزی که غیر از ثانیه های کوتاه احساس قهرمانی بعد از آفرین های مربی ام یادم می آید، به حوالی سال های چل چل و دو برمی گردد که هنوز می شد مبصر بود و گلو را توسط "ساکت" به دو قسمت تقسیم کرد و دست را با کوباندن روی میز از شش نقطه دچار شکستگی کرد و جلوی اسم ها محکم ضربدر یا ستاره زد، یا بهداشتیار شد تا با کارت صورتی سنجاق شده به مقنعه ی سفید گوشه ی آبخوری کمین کرد تا مچ مجرمین یا همان "با دست آب خورندگان" را گرفت. باور کنید احساس قهرمانی محشر است. باعث می شود که یک جفت بال یک در چهار از بین کتف هایتان بیرون بزند و همه چیز ممکن به نظر برسد. دلم می خواهد خیلی زود کمی احساس قهرمان بودن کنم. برای شما هم انگشت هایم را ضربدری نگه می دارم. کمی بالاتر از سطح زمین شناور بودن چیزی است که این روزها کم داریم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:21 توسط وقایع.نگار |


255.

1. همیشه فکر می کردم وقتی آدم ها همدیگر را بشناسند، همه چیز بهتر پیش می رود. فکر می کردم اگر برای کسی رو باشی، از زحماتت برای فهماندن خودت به هزار و یک شکل کم می شود. فکر می کردم که اگر برای کسی مثل کف دستش باشی آنوقت خوشبختی چون آن آدم می داند که چطور با تو رفتار کند که درست باشد. فکر می کردم حس خوبی دارد بدانی کسی هست که معنای بی حوصلگی ها، لبخندها، قهرها و رفتار و واکنش هایت را می داند چون این دانستن جلوی حرف زدن را می گیرد که بعضی اوقات سخت ترین کار دنیاست. اشتباه می کردم. به طرز اسفناکی اشتباه می کردم. همه ی آدم ها خوب نیستند و یک روز یک غیرخوب "لا لا لا لا" با ظاهر آدم خوب وارد زندگیتان می شود و با یک نگاه و یک جمله همه چیز را درباره ی شما خواهد دانست و خب انتظار نداشته باشید که این شناخت را در جهت کمک به شما به کار ببرد. شما وارد بازی ای می شوید که همه چیزش از پیش تعیین شده است. حرکات شما را طرف مقابل تعیین می کند تا به نتیجه ای که می خواهد برسد و بعد همه چیز خراب می شود. فقط می توانید دست و پا بزنید چون گیر افتاده اید. حریف همه چیز را درباره ی شما می داند و شما هیچ چیز درباره ی او نمی دانید و یک جا به خودتان می آیید و می بینید که یک دشنه در قلبتان فرو رفته و چهار دور چرخیده است، که شکست خورده اید، که مرده اید.

2. هیچ وقت به فال، از هرنوعی، اعتقاد نداشتم. ممکن است وقت هایی برای دلخوش کردن خودم و شنیدن "آرره آرره دقیقا" یا " نا، نا عمراً " فال روزانه ی ماه تولدم را خوانده باشم و یا چشم ها را روی هم محکم فشار داده باشم و در حالی که به خدا و پیغمبر و شاخ نبات قسم می خورم دیوان حافظ را باز کرده باشم و روند "حالا یه بار دیگه حالا یه بار دیگه" را پیش گرفته باشم اما خب همیشه به آنهایی که بیش از این حد به فالیجات اعتقاد دارند چپ چپ نگاه کرده ام و به نشانه ی تاسف سر تکان داده ام. از نظر من تفاله های چای، ته مانده ی قهوه، ورق های تاروت و بلاه بلاه هیچ چیزی برای گفتن ندارند، تنها ما هستیم که چیزی برای گفتن داریم و فالگیرهای محترم نوعی سواد دارند که خیلی از ما نداریم و آن سواد "خواندن آدم ها" است. سواد خواندن حالات و احساسات آدم ها و دانستن چیزهایی که آن ها دلشان می خواهد بشنوند. کار خاصی نیست که به ته فنجان زل بزنی و بگویی: "وووو تو یک غم داری، جابه جایی، عشق یک طرفه، برات پول می بینم" چون همه ی آدم ها همیشه چیزهای بزرگ و کوچکی دارند که درباره ی آن غمگین باشند و بله من همواره درحال جابجایی بین میرداماد و قیطریه و صدر و سعادت آباد هستم و از قضا همیشه محبتم به آن هایی که اهمیتی نمی دهند بیشتر است و الان هم سر برج است و قرار است حقوقمان را بدهند و تازه بابایم هم هر هفته پول توی جیبی هم می دهد و در کل این که هنر کرده اید و شاخ غول را شکسته اید. اما خب آدم گاهی به علت پایین بودن سطح تفریح خونش با دو دوست فالوهولیکش می رود یک ساعتی حرف هایی که دلش می خواهد را بشنود. می رود که کسی بهش بگوید که آینده اش آنقدر روشن است که چشم را می زند و قرار است به همه ی آرزوهایش برسد و مرد قد بلندی هست که او دوستش دارد و یکی هست که از لحاظ احساسی آویزان اوست و قرار است در پول شنای قورباغه کند و با مرد قدبلندش گیلی لی لی شود و برود آنور آب ها. نمی گویم که تحت تاثیر قرار نگرفتم. همه ی آدم ها وقتی حرف هایی را که دوست دارند می شنوند تحت تاثیر قرار می گیرند. با همه ی بی اعتقادی م یک لحظه فکر کردم "اگر راست بگوید؟" و یک جریان طلایی مذاب در رگ هایم جاری شد. دوست هایم قسم خوردند که فالشان برایشان پیش آمده، اما این چیزها برای من قابل باور نیست، چون معمولا به چیزهای منفی اعتقاد بیشتری دارم. اگر یک روز چیزی از آن ها اتفاق افتاد خودم می آیم و کلنگ تاسیس انجمن "معتقدان به فال قهوه مقیم تهران" را همین جا به زمین می کوبم. فعلا می روم با تاثیر الکی ِ بیخودی ِ بچه خرکن فال دیشب خرکیف باشم و قر بدهم. لبخند. :)

پ.ن. نمی دونم جریان چیه ولی هربار که رییسم چیپس میخره اون چیپس بهترین چیپس دنیا میشه از لحاظ مزه.

پیشنهاد: درباره ی این آهنگ می تونم کلی بنویسم. این که اولین باری که توی تلویزیون شنیدمش کاملا عاشقش شدم و همه جا رو زیر و رو کردم و خودم رو به در و دیوار کوبوندم تا پیداش کنم و نکردم. این که کاملا شانسی توی وبلاگ یکی از بچه ها پیشنهاد داده شده بود و من وقتی دانلودش کردم و فهمیدم همون آهنگ عزیز منه چه قدر جیغ کشیدم و بالا پایین پریدم. آخر از همه این که اگر یه آهنگ بودم قطعا این آهنگ بودم.  این آهنگ از قطعات ساوندترک فیلم کنعان و برای شخصیت میناست. دلم میخواد فیلم رو ببینم تا بفهمم چه قدر شبیه مینا هستم.


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1392ساعت 18:34 توسط وقایع.نگار |


254.

1. آخرین مد این ترم دانشگاه، نه کفش های بند رنگی است، نه ویفیررهای ری بن، نه دستبندهای دوستی، نه لب های قرمز و نه حتی فرق های وسط. آخرین مد این ترم دانشگاه حلقه هایی است که روی انگشت یکی مانده به آخر دست چپ خیلی از دخترها جا خوش کرده است، دخترهایی که بله را محضری گفته اند و حالا در حال بالا و پایین کردن گوگل و فـیسبوک برای پیدا کردن آرایش و لباس و حلقه ی دلخواهشان هستند و وقتی تلفنشان زنگ می خورد از کلاس بیرون می دوند تا در حالی که دستشان را جلوی صورتشان گرفته اند اسرار مگو را با مردی که قرار است همراه بقیه زندگی شان باشد درمیان بگذارند. دلم می خواست یکی از دوستان خودم هم جز این گروه بود تا می توانستم عکس ها و انتخاب هایش را ببینم و هی نظر بدهم و فکر کنم که در عروسی اش چه کار کنم و چه بپوشم. یادم می رود که در جریان عروس بازی همیشه برای مدت کمی شاهزاده ی داستان پریان هستی. یک جایی به خودت نگاه می کنی و می بینی پریانی دیگر وجود ندارد و همه چیز انسانی شده است. تلفن های طولانی، انتظارهای طولانی، تپش های قلب، عزیزم ها، بی قراری ها همه تمام می شوند. تلفن ها ختم می شوند به "خوبی؟ خوبم" ها، به "سرراه داری میای نون بخر" ها. دیگر انتظار کشنده ای بین هربار دیدن ها وجود ندارد که از هربار دیدار یک خاطره ی منحصر بفرد بسازد. حضورها آن قدر عادی می شود که دیگر قلبی تا حوالی گلوی آدم بالا نمی آید و عزیزم ها کم و کم تر می شود تا جایی که فقط در مناسبت های خاص و با لحن های خاص استفاده می شود. دیگر دقایق وقتی نباشد کش نمی آید. همه چیز تبدیل به عادت می شود  و عادت یعنی زندگی مادر و پدرهای ما در طی سال های گذشته.

همیشه دلم خواسته که فکر کنم داستان پریان من اتفاق می افتد، آن هم نه برای یک مدت کوتاه بلکه برای مدتی که به آن ever after می گویند. اما خب گاهی چشمانم باز می شود و می بینم که ever after خر است و بهتر است بروم بشینم بابا. به هرحال این باعث نمی شود که انگشتانم را برای دیگران ضربدری نگه ندارم و دلم نخواهد که آنها ملکه ی خوشبخت داستانشان باشند، برای همیشه و تا ابد.

2. پ دوست خوبی است. برای این که دوست من باشد مهربانی اش بیش از حد است. آخر همه ی دوستان من از لحاظ مهربانی در حد خودم که جز "بی احساس داران" طبقه بندی می شوم هستند. پ عادت دارد هروقت دلش می خواهد مرا وسط خیابان بغل کند و محکم فشار دهد در حالی که مثل چوب خشک سرجایم ایستاده ام. او می تواند هربار که همدیگر را می بینیم بگوید که صورت و ظاهر مرا دوست دارد در حالی که من نمی توانم هربار که او را می بینم بگویم که ابروها و گونه ها و چشم های قشنگی دارد. او دوست خوبی است چون می توانیم چهارساعت تمام با هم حرف بزنیم و خیابان ها را گز کنیم و خسته نشویم و من چیزهایی را به او بگویم که معمولا به دیگران نمی گویم چون به نظرم بد، زشت و یا اخ هستند. او دوست خوبی است چون با او می توانم خودم باشم، بی حوصله، غرغرو، جدی یا الکی خوش و مسخره. با پ شیوه ی همیشگی ام در مقابله با افراد را پیش نمی گیرم، دلم نمی خواهد خنده دار و پر از انرژی و کول به نظر برسم. لازم نیست وقتی با او غذا می خورم کمی از غذایم را اضافه بیاورم تا کلاس کار را حفظ کرده باشم و می توانم در صورت لزوم زبانم را در بیاورم و ته بشقابم را سفید کنم. ما درباره ی هم چیزهای زیادی را می دانیم و چیزهای زیادی را نمی دانیم. اولین باری که دوست های دیگر پ را دیدم همه چیز خیلی عجیب و غریب بود، چون فکر می کردم همانطور که من در دنیای واقعی همین یک دوست تقریبا صمیمی را دارم او هم فقط باید یک دوست تقریبا صمیمی را داشته باشد اما او دوست های دیگری داشت که می توانست با آن ها بخندد و درباره ی چیزهایی که درباره ی آن ها هیچ چیز نمی دانستم حرف بزند و من هم به دلیل پرت بودن از موضوع در نقش قورباغه ی غربتی ساکن کهکشان آندرومدا فرو بروم. من پ را اولین بار وقتی دیدم که شکسته بودم و در حال جمع آوری قطعاتم از اطراف بودم و پ توانسته بود تا حدی در این جمع آوری کمکم کند. این روزها ولی پ شکسته است و من هیچ استعدادی در کمک به او ندارم هرچند که او با همه شکسته بودنش سعی می کند کاری کند تا مخمصه ای که در آن افتاده ام را بشناسم و از تعداد سوال های مرگبارم کم شود.

پ دوست خوبی است و دلم می خواهد زود حالش خوب شود. همین.

پیشنهاد: این آهنگ اعتیاد جدیدمه. می تونم بی وقفه بهش گوش کنم.  برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as






برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 17:17 توسط وقایع.نگار |


طراح قالب: بوی عود عطر ارل گری