273. تقلید کار میمان است؟ میمان جز حیوان است؟

 

پست امروز به صورت ضبط شده. گوش کنید. :)

 +چون سایتش کمی از حالی بیحالی رنج می بره، اگر باز نشد فیل رو بشکونید. 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 19:2 توسط وقایع.نگار |


272.

1. امروز اخلاقم خراب است. طوری خراب است که می توانم دندان هایم را در گردن هر شخص مربوط و یا نامربوطی تنها به دلیل قرار گرفتن در سر راهم فرو ببرم و او را به سزای اعمالش برسانم. کف پایم درد می کند و گوشی ام را در خانه جا گذاشته ام. اگر متوجه نیستید بگذارید متوجهتان کنم کسی که گوشی اش را در خانه جا گذاشته نباید کف پایش درد بکند، چون که تحمل ناامنی و درد با هم بسیار سخت است. راستش هیچ ریگی به کفش گوشی ام نیست، هیچ کسی که نباید به آن زنگ نمی زند، رمزش را هم کسی ندارد اما کافی است آن را جا بگذارم تا تپش قلب بگیرم و بترسم و یکی از آن احوالاتی که به هنگام بی پولی و یا گشتن در خیابان های ناآشنا دارم را پیدا کنم. خب حالا بیایید کانال را عوض کنیم تا چیز دیگری برایتان تعریف کنم. دیروز مهمان داشتیم، از آن مهمان هایی که ژانرشان "بود و نبودت مرا یکسان" است. به مناسبت آن ها موهای خودم را به صورت دلبر و موهای خواهر را به صورت شهلا پیرایش کرده بودم. نشسته بودیم و سلفی های دو نفره می گرفتیم. یکبار دوربین کاملا اتفاقی در حالت ویدئو قرار گرفت. من و خواهر خیلی جدی با لب های غنچه به دوربین زل زده بودیم که عکسمان را بگیرد و وقتی فهمیدیم پوف زدیم زیرخنده. تا این جا خیلی جالب و هرهر. موضوع از جایی غیر جالب و غیر هرهر شد که من شروع کردم به گیر دادن. گیر دادن به پف زیر چشم هایم، به صافی غیر طبیعی خامه کیکی پوستم، به ابروهای بهم ریخته م، به لب های کش آمده م و لبخند مصنوعی روی آن، به طرح لباسم که بابا آن را خریده بود. بعد به خودم آمدم. دیدم که بیست و چهارسال سن خیلی بیشتر از آن است که هنوز بخواهم از قیافه ام ناراضی باشم. همانطور که خیلی بیشتر از آن است که هنوز یک در دانشگاه درجا زننده باشم. اما خوب آدم هیچ وقت نمی تواند کاری برای مسائل "همینیه که هست، می خوای بخواه، نمی خوای نخواه" کند. به خواهر گفتم دلم می خواست یک خرخوان با اعتماد بنفس کوه بودم. خواهرم گفت خرخوان خوب نیست چون هرچقدر می خواند نمی فهمد. جوری که انگار سطح انتظاراتم را پایین آورده ام می گویم: خب پس یک عین آدم درس خواننده با اعتماد بنفس کوه بودم. فیلم را پاک می کنم.


2. امروز حرفی که حداقل به نظر خودم درست و حسابی باشد ندارم که بزنم، پس حرف های غیر درست و حسابی می زنم. داشتم به این فکر می کردم که یک وقت هایی آن قدر دیر چیزی را به دست می آوری که بی مزه می شود یا حداقل آن قدری که باید، به اندازه ای که برایش منتظر مانده ای بهت نمی چسبد. بعد وسط این فکرهایم بودم که یادم آمد امسال اصلا گریه نکرده ام. البته تا به این موضوع فکر کردم یادم آمد چندباری گریه کرده ام که البته از نوع آن گریه ها نبوده و از نوع این گریه ها بوده، از این گریه هایی که سر معضلات خانوادگی و از این قبیل در می آید و مثل آن گریه ها نیست. در آخر هم دچار احوالات "آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کرد" شدم آما زود خودم را جمع و جور کردم و توی کمد رختخواب ها گذاشتم. یاد چهارشنبه افتادم و لبخندم گرفت. من وقتی شبیه آدم ها هستی و مثل یک آدم خوب رفتار می کنی خیلی دوستت دارم و دلم می خواهد هی حرف بزنیم با این که می دانم تو ذاتا نسبتت به عوضی های مادرزاد می رسد ولی مهم نیست یک برنامه بگذار که همیشه آدم خوبی باشی تا من دوستت داشته باشم. فکر کنم معتاد شده ام. هی احساس نیاز می کنم که باید ورزش کنم. فاصله ی بین پنج شنبه ها و یکشنبه ها خیلی کش می آید. نمی شود هرروز بروم ورزش؟ باشگاه تنها جایی است که احساسات "چون خودم می دونم خوبم" پیدا می کنم و اوه عمرا اگر بدانید چه کیفی می دهد، یادا یادا یادا. :)

پیشنهاد: از سری شاهکارهای آقای نابغه.  برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: Yann Tiersen: Comptine Dete N°1

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 20:9 توسط وقایع.نگار


271. I Just Love Everything about Her


1. من همیشه یک تحت تاثیر فیلم بوده و هستم. بخاطر همین تحت تاثیر بودن هیچ چیز به اندازه ی دیدن فیلم های بی کیفیت آبدوغ خیاری حالم را بد نمی کند. کافی است وقت بگذارم و فیلمی را ببینم که به جان و دلم نچسبد آن وقت است که چپ می کنم و حرص می خورم و دچار آه و ناله می شوم.  راستش تعداد فیلم هایی که دیده ام زیاد نیست اما می توانم بگویم که بیشتر آن هایی که دیده ام آن قدر چسبناک بوده اند که مدت قابل توجهی به ذهنم چسبیده اند و هرکجا که رفته ام همراهم آمده اند و صحنه ها و دیالوگ هایشان بی وقفه توی سرم تکرار شده اند. دیروز حوالی ساعت نوزده و سی دقیقه بود که به افتخار دیدن یک فیلم چسبناک دیگر نائل آمدم. این فیلم یکی از آن هایی بود که قلبت را دستش می گیرد و تا جایی که می شود آن را مچاله می کند. یکی از آن فیلم هایی که با احساسات بازی می کند و باعث فین فین و شُرشُر در سکوت می شود. نمی دانم که همه مثل تیودور گذشته ی خوبشان را به شکلی که خیلی شکل من است به یاد می آورند و یا حرف هایی را می زنند که خیلی شبیه حرف های من است، اما می دانم که خیلی چیزها از این فیلم قرار است در یادم بماند. چیزهایی مثل قطعات موسیقی که سامانتا در موقعیت های مختلف برای بیان احساساتش می سازد، حرف های تیودور درباره ی این که هرچه قرار بوده احساس کند را تا به حال حس کرده و احساسات فعلی اش یک نسخه ی کمرنگ تر از آن قبلی ها است، مثل صحنه هایی از گذشنه خودش و کاترین، مثل آن چشم های خیلی آبی و خیلی غمگینش، مثل آن قسمتی که توی ساحل دراز کشیده و یا سنجاق قفلی ای که همیشه به جیب پیراهن هایش سنجاق شده است. راستش نمی توانم پیشنهاد بدهم که این فیلم را ببینید چون همیشه با ذوقمرگی عجیبی یکسره درباره ی فیلم های مورد علاقه ام حرف زده ام و بعد فهمیده ام که تقریبا هیچ کس آن ها را به اندازه ی من فوق العاده نمی بیند. خلاصه اگر دلتان خواست Her را ببینید.

2.  راستش من در اکثر موارد احساس زنده بودن ندارم. راه می روم، فکر می کنم، غذا می خورم، می بینم، می شنوم، می خوانم و هزار و یک کار دیگر. سالم هستم ولی زنده نیستم. توضیحش سخت است ولی برای من زنده بودن مفهومی جداگانه از عملکرد نرمال بدنم دارد. به نظرم زنده بودن یک احساس است که فقط وقت های خاصی خودش را نشان می دهد و هربار با ظهورش حالم را خوب می کند. یعنی تا وقتی که احساس زنده بودن می کنم حالم هم خوب است و سطح امید خونم بالا است و هی دوست دارم لبخند بزنم. تا همین چند وقت پیش به یک ورزش خونین خشونت بار بی نهایت دوست داشتنی مشغول بودم که با همه سختی و اشک و آهش باعث می شد تا من مثل یک خانم دیوانه احساس زنده بودن کنم، بگذریم از این که اوضاع به خاطر حماقت های یک خرس گنده جوری خراب شد که دیگر نمی شد به زنده بودن از این طریق ادامه داد. البته ورزش هنوز هست و هنوز هم حال مرا خوب می کند. هنوز وقتی از شدت بدن درد نمی توانم از جایم تکان بخورم و یا خودم را می بینم که مجهز به دو لپ گل انداخته شده ام و موهایم وز کرده و آنقدر عرق کرده ام که ممکن است غرق شوم حالم خوب می شود و  احساس زنده بودن مثل طلای مذاب درونم جاری می شود. یک روز یک برنامه گذاشتم و به خودم دقت کردم تا ببینم چه چیزهایی مرا زنده می کند و با تحقیق و تفحص فراوان به عدد ناامیدکننده ی سه رسیدم. این جور که بویش می آید باید بروم چیزهای جدید و بیشتری پیدا کنم. خون مرده بودن خیلی خسته کننده است.

پیشنهاد: تلخ و شیرین. فوق العاده.



+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 18:34 توسط وقایع.نگار |


270.

1. از وقتی جریان جدی شده تنها کارم جستجوی ذهنی آدم هایی بوده که خواهر کوچکترشان زودتر گیلی لی لی و روی سرش قند سابیده شده است. غیر از مامانم و خواهر الف آدم دیگری را نمی شناسم. دلم می خواهد بروم بپرسم که احساس واقعیشان از چه نوعی بوده که نمی توانم. از مامان که نمی شود از این سوال ها پرسید، شناختم از خواهر الف هم در حد اسمش است که یعنی چیزی کمتر از کم و آدم نمی تواند برود از کسی که کمتر از کم می شناسد از این سوال ها بپرسد. بابا قبل از این که جوابی بدهد نظرم را پرسید. من هم راستش را گفتم. ناراحت می شوم اما نه برای این که چرا او، برای این که چرا کسی در زندگی من نیست. بعد هم برای بابایم گریه و زاری کردم که هیچ کس مرا دوست ندارد که بهتر است شما این کارها را در خانه انجام ندهید چون خیلی ناشیانه است و همه ی باباها مثل بابای من نیستند که بشود از این حرف ها برایشان زد و آن قدر راحت بود که دچار احساس شرم و پشیمانی و عذاب وجدان نشد. مشکل اینجاست که یک چیز را می دانم و یک چیز را نمی دانم. می دانم که در حال حاضر با این مسئله مشکلی ندارم. نمی دانم که همینطور می مانم یا نه، وقتی که همه چیز اتفاق افتاد، وقتی که مثل الان احتمال کمی برای اتفاق نیفتادن وجود ندارد. راستش من هی دلم خواسته بود که یک اتاق برای خودم داشته باشم اما آن قدری هم دلم نخواسته بود که به ازایش هر روز چیزهای آزاردهنده و قلب شکاننده یادم بیاید. خیلی گل بودم، دارم به سبزه نیز آراسته می شوم.

2. من خیلی به این فکر می کنم که چطور می توانم تو را به دست بیاورم و آخر همه ی این خیلی ها به این می رسم که هیچ راهی نیست. در واقع هیچ راه شرافتمندانه ای نیست. همه ی راه هایی که ممکن است مرا به تو برساند، با این اوضاع و احوال کنونی، کثیف، بودار و از نوع راه چپ است. آخر تو بگو که چطور می توانم دست به دعا شوم که صاعقه گیبش گیبش به وسط رابطه ی تو و آن دختر دیگر که فنچ آما خوشگل و ملیح است بخورد و آن را از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم کند و انتظار داشته باشم که بعدا کسی دست به دعا نشود که صاعقه به وسط رابطه ی من و تو برخورد کند؟ بگو که چطور می توانم با خود را به ظاهر دوست نشان دادن و داشتن اهداف دیگر در مغزم به تو نزدیک شوم و تو را از او جدا کنم و باعث حال بد دختری شوم که نمی شناسم؟ بگو که چطور می توانم به جدایی فکر کنم در حالی که می دانم یک طرف آن تو هستی و دردت می آید و من دلم نمی خواهد که کوچکترین دردی بکشی؟ می بینی؟ نمی توانم تو را داشته باشم و در عین حال آن قدر دلم تو را می خواهد که باید بروم سر به کوه و بیابان بگذارم. نمی خواهم دزد باشم و یا مرتکب غلط اضافی شوم. من دزدهایی را دیده ام. آدم هایی با قیافه های معمولی، به ظاهر خیرخواه و در باطن بی نهایت کثافت و از این مطمئنم که نمی خواهم که دزد باشم حتی اگر تنها راه لعنتی ام برای داشتن تو دزدی باشد.  نمی خواهم هربار یکی با "دت بیچ، د کیس مای اس هور" یادم بیفتد و دلش بخواهد خفه ام کند. من همان دوستدار امیدوار احمق نظاره گر باشم برایم بهتر است اما خب اصلا آسان نیست هی دوستدار امیدوار احمق نظاره گر باشی و همواره سعی کنی تا از مقدار آن کم نشود و به مقدار آن اضافه شود. این روزها بالا و پایین می شوم که عطایت را به لقایت ببخشم و تمام احساسات این سه سال و خورده ای را کنار بگذارم و به جایی بروم که پی کار نامیده می شود اما این فکر همیشه هست، اگر نزدیک به پایان باشم؟ می دانم که آخر با این دلخوشی های الکی خودم را به کشتن می دهم، خورشید و ستارگان من*.

*اسکی شده از روی دنریس و کال دروگو :-)


پ.ن. به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، از خودت یه خبر بهم بده.


+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:18 توسط وقایع.نگار


269. نامه ی چهارم، روز چهاردهم

عزیزم، آدم هایی هستند که خواستنی نیستند، جان کسی برایشان در نمی رود، نبودشان بقیه را دلتنگ نمی کند، دیده نمی شوند، نظرشان اهمیت چندانی ندارد و همیشه خودشان بوده اند و خودشان. شاید کمی مسخره باشد اگر بگویم از نظر من علت مرگ همه ی این آدم ها در هر سنی که باشند بی بغلی، کمبود حرف های قشنگ، وجود یک چاه ویل در حوالی قلبشان و خفگی در اثر حرف های تلنبار شده ای که تا بیخ گلویشان بالا آمده، است. این آدم ها به عشق، عشق می ورزند و بیشتر از هرچیز دیگر انتظار آن را می کشند. شاید در ظاهر همه ی آن ها به دنبال یک منبع بی انتها باشند ولی حقیقت این است که از هر نوع عشقی انرژی می گیرند، مثل زمین خشکی که عطش دارد و فرقی نمی کند که با باران سیراب شود یا سیلاب و یا آب باریکه ای که در کسری از ثانیه تبخیر می شود. همه ی حرف من این است، اگر روزی احساس کردی که جز این آدم ها دسته بندی می شوی، بترس. بترس نه به خاطر احساس تنهایی ای که هر لحظه گریبانگیرت است، به خاطر عاطفه و احساساتت که خیلی زود قرار است از بین برود. احساس، بر عکس خیلی چیزهای دیگر، وقتی زیاد می شود که آن را خرج کنی. وقتی خرج نشود کم و کمتر می شود و یک روز می بینی که هیچ احساسی نداری و بدون احساس بودن خطرناک است. بترس چون قرار است هربار که کسی احساسی نسبت به تو داشته باشد فکر کنی که اشتباهی رخ داده، از ترس ترک شدن بلرزی و هر لحظه ی منتظر باشی کسی بگوید که همه ی این ها دروغ بوده است. بترس چون قرار است آنقدر دیر به آدم های دوست داشتنی ات مهم بودنشان و علاقه ات را نشان بدهی که از دستت خسته شوند و یک روز صبح، بدون هیچ حرفی برای همیشه از زندگی ات بیرون بروند. دختر عزیزم اگر روزی احساس کردی که جز این آدم ها دسته بندی می شوی، بترس اما زیر لحافت قایم نشو. به جایش بلند شو و سعی کن عاشق خودت بشوی. عاشق اخلاق های گندت، عاشق نقص های صورتت، عاشق خوبی ها و بدی هایت و بعد دیگرانی خواهند بود که عاشقت بشوند. البته این مرحله تضمینی نیست. چون هنوز نتوانسته ام از پسش بربیایم. هنوز خودم را دوست ندارم، هنوز نمی توانم فکر کنم که این مشکل من نیست که این همه خودم هستم و خودم، هنوز وقتی احساس می کنم کسی مثل قبل به من توجه نمی کند و مرا دوست ندارد می میرم و می میرم و می میرم، هنوز نمی توانم به آدم ها بگویم دوستشان دارم و دست روی دست می گذارم تا خودشان بفهمند. هنوز هم فکر می کنم منفور و دوست نداشتنی ام، هنوز هم اعتماد برایم سخت است و در جواب هر اظهارنظر مثبتی فکر می کنم همه چیز برای دلخوش کردنم است. هنوز هم فکر نمی کنم برای کسی مهم هستم و این احساس مهم بودن یکی از بهترین احساسات دنیا است.

خلاصه این که مطمئنم بیست و سه سالگی و یازده ماهگی و بیست روزگی تو پر از نور خواهد بود و عشق و احساسات خوب. پر از آدم هایی که حضورشان سپر مدافع توست در برابر ضربه هایی که زندگی به سمتت حواله می دهد. من هم امیدم را از دست نمی دهم. بیشتر صبر می کنم با این که صبور بودن واقعا سخت است و سعی می کنم خودم را نجات بدهم تا اگر فردا احتیاج به نجات پیدا کردن داشتی ناجی ات باشم، آخر می دانی کسی که نتواند خودش را نجات دهد نمی تواند ناجی دیگران باشد.

قربونت مامان


برچسب‌ها:برای دخترم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 19:48 توسط وقایع.نگار


268. جاست فاین

1. جریان کارهای من در زندگی مثل جریان کار کردن برف پاکن های ماشینم موقع تمیز کردن شیشه است. برف پاکنم پنج بار می رود و برمی گردد. بار سوم که می شود شیشه تمیز و چشمت روشن می شود اما همین که برای بار چهارم می رود و برای بار پنجم برمی گردد گند می خورد به همه چیز. گند می خورد به شیشه ای که برق می زد و در بهترین حالت قرار داشت، من هم فحش می دهم و فکر می کنم: "مرتیکه ی افراطی!" در حقیقت من هم در خیلی  از مواقع یک افراطی هستم که خُرخُر می کند و زیربغلش را می خاراند. من همیشه زیادی دوست می دارم و یا زیادی بی تفاوت می شوم، زیادی ورزش می کنم و یا زیادی ورزش نمی کنم، زیادی حرف حساب می زنم و یا زیادی چرت و پرت می گویم، زیادی می خندم و یا زیادی غمگین می شوم، زیادی اهمیت می دهم و یا زیادی به هیچ کجا حساب می کنم، زیادی عاشق و یا زیادی فارغ می شوم. همه ی این زیادی ها باعث می شود تا چیزهایی که تا یک جایی خوب پیش رفته اند منجر به وضعیت فضاحت باری شوند که بوی گند می دهد، که چیزهایی که زحمت کشیده ام و ساخته ام جلوی چشم هایم آوار شوند، که خودم به تنهایی باعث همه ی چیزهایی بشوم که آزارم می دهند. می خواهم شروع کنم به متعادل شدن، به کم کردن این زیادی ها، به کمتر سخت گرفتن. فکر کنم سخت باشد ولی امتحان کردن معمولا ضرری ندارد.

2. تا همین چند وقت پیش اگر کسی خطاب به من می پرسید: "عروس خانم چی کارن؟" می توانستم دندان هایم را خرگوشی کنم، یکی از آن لبخندهای "اِوااا من که شرم دارم، هـُ هـُ هـُ هـُ " بزنم و بگویم که به شغل شریف بت ساختن از دیگران اشتغال دارم. به کم دیدن خودم و بزرگ دیدن دیگران، به خودم را به قتل رساندن برای دیده شدن توسط هر ننه قمر بی سروپایی که مفت هم نمی ارزد و به ارزشمند کردن بی ارزشیجات. نمی گویم که از شغلم استعفا داده ام، هنوز به صورت پاره وقت به بت سازی مشغولم اما حداقل تعداد بت هایم را از هزار و شصت و شونزده به دو عدد کاهش داده ام. البته این کاهش کار خودم نبوده و زمان زحمتش را با گذشتن کشیده است. زمان گذشته و من دیده ام که آن بت ها چیزی غیر از زیبایی پوچی که ذهنم برایم ساخته بوده نبوده اند. دوست دارم خیال کنم که این دو بت باقی مانده واقعا ارزش بت بودن را دارند که تابحال باقی مانده اند. دوست دارم فکر کنم همه ی شیفتگی، همه ی عشق و همه ی اهمیتی که برایشان خرج کرده ام، حتی در خفا، حتی در دلم، برای این بوده که واقعا ارزشش را داشته اند. فهمیدن این یکی می ماند برای بعد، برای وقتی که زمان به اندازه ی کافی بگذرد، برای وقتی که همه چیز روشن شود.


پیشنهاد: این عالیه. خیلی وقت بود چیزی به این جالبی نشنیده بودم.



پ.ن. هزار بار دیگر هم به مسیح با آغوش باز و زمینه ی آبی پشت سرش نگاه می کنم و چیزی که گفتم رو تکرار می کنم. لطفا. :-)



برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 22:58 توسط وقایع.نگار |


267.


راستش من یکبار به یک مرد سیلی زدم. رو به رویم ایستاده بود و برایم چیزی تعریف می کرد. داشت می گفت: "فرض کن داری سیلی می زنی" و من دستم عقب رفته بود و زارت زیر گوش او فرود آمده بود. کشیده ام مشخصات کامل یک کشیده ی آب نکشیده را داشت، پر صدا، برق از سر پراننده و پرقدرت به گونه ای که باعث چرخش نود درجه ای سرش شده بود. بعد او حرفش را ادامه داده بود. بدون این که با دستش صورتش را بگیرد، بدون این که عصبانیتی در لحنش باشد، بدون این که او هم در جوابم یک کشیده بخواباند توی گوشم. جوری که انگار چند ثانیه قبلی را اصلا به یاد نمی آورد. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم، جوری که انگار همه چیز برای چند ثانیه pause و بعد دوباره play شده بود. چند دقیقه گذشت تا یادم آمد چه کار کرده ام. پرسیدم: "حالا اصلا من چرا زدم توی گوش تو؟" او هم گفت: "حتما لازم داشتی بزنی توی گوش یکی." من هم گفتم: "آره، ولی اون یکی که تو نیستی." شانه بالا انداخته بود و حرفش را تمام کرده بود. دو روز بعدش صاف توی چشم هایم نگاه کرده بود و پرسیده بود که می تواند به من احساس داشته باشد؟

الان که به آن روز فکر می کنم آمپرم به سقف می چسبد و تمایلات "بیا بکشمت عزیزم" پیدا می کنم. درست است که جواب من به سوالش یک نع کشدار بود، درست است که هی ترسیده بودم و از خودم پرسیده بودم چه کار اشتباهی کرده ام که کسی در موقعیت او برداشت اشتباهی کرده، درست است که تمام این مدت حتی یک کلمه از حرف های بچه خرکنی اش را باور نکردم و به خودم هشدار می دادم و خط و نشان می کشیدم که "حالا اگه ندیدی این، حالا اگه ندیدی اون" اما تمام این مدت یکی آن گوشه های دلم نشسته بود و ور می زد که برعکس همه کارهایم رفتار کنم تا او مرا دوست داشته باشد. 

امروز ولی خوشحالم که کار خودم را کردم و به حرف آن یکی که گوشه های دلم نشسته بود گوش ندادم. درست است که حالم خوب نیست و باز به همان وضعیت قبلی م با اعصاب شکسته و شک بی پایان و ناامیدی و "من نمی خوام با هیچ کس حرف بزنم" برگشته ام، درست است که باز به علت "اونی که قبلا منو دوست داشت دیگه نداره" متوفی شده ام، درست است که هروقت می بینم آن آدم هست و دروغ های شکلاتی اش دیگر نیست علاقه مند می شوم که به زانوهایش سه بار شلیک کنم اما همین که مطمئنم کار درستی کرده ام، همین که می بینم همه ی حدس هایم درست از آب در آمده و "اوه من خیلی پوآرو هستم"، همه ی این ها کمی مرا خوشحال می کند. گاهی یک کار درست منتهی می شود به یک حال بد ولی همان درست بودن ارزشش را دارد. 

پیشنهاد: غمگین دوست داشتنی من.

dl: Mia Maestro: Llovera


+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 20:51 توسط وقایع.نگار


266.

1. مرحومه ی مغفوره شدن فقط با سرکشیدن ریق رحمت در خواب به هنگام سحر، انتقال به بهشت زهرا با بنز استیشن نقره ای، کفن پیچ شدن و مدفون شدن زیر خروارها خاک همراه اشک و آه حضار اتفاق نمی افتد. مرحومه ی مغفوره شدن می تواند در حال رخ دادن باشد. همین حالا که جلوی تلویزیون نشسته اید و پرتقال پوست می کنید و اعصابتان از دست فلان بزغاله ی مغول در حال جوشیدن است. همین حالا که دلتان سوخته و چشم هایتان مثل سالاد شیرازی آب انداخته و جوابی برای سوال هایی که توی سرتان تلنبار شده ندارید. همین حالا که باز روی دست خورده اید و خشم دارید و گریه دارید و نمی توانید مشت هایتان را حواله ی کسانی کنید که خیال کرده اند رو دست خورتان ملس است و بازیچه تان کرده اند. همین حالا که کاغذ و مدادرنگی هایتان را گذاشته اید جلوی دستتان و یکریز یکی از یکی زشت تر و تکراری تر می کشید و به نقاشی های فلانی و فلانی و حد awesomeness بالایشان فکر می کنید. همین حالا که با تنهایی تان دعوایتان می شود و بهم فحش های کاف دار می دهید و اعتراف می کنید که مون شَتُن، حقیقتاً ریده ای به زندگی ام. همین حالا که نمی فهمید از دست خودتان مرده اید یا به دست دیگران کشته شده اید. همین حالا که هیچ چیز بیشتر از پنج دقیقه نمی تواند خوشحالتان کند و نه وجدانتان هست که مواظبتان باشد نه هیچ چیز و هیچ کس دیگری. همین حالا شما یک مرحومه ی مغفوره ی محسوب می شوید. در آینه به خودتان یک نگاه بیاندازید، یک قاب چوبی می بینید با روبان سیاه کنارش. یک قاب چوبی با روبان سیاه که دست و پا درآورده و موهایش را از سه سمت بافته است.

2. همین حالا تمام شد. چهل و هشت دقیقه و سیزده ثانیه خواندن با  21 ادل. یادم رفته بود که تک تک این آهنگ ها را با تمام وجود درک کرده بودم، چقدر بغض قورت داده بودم و اشک ها بر دیده روان کرده بودم. یادم آمده بود که آلبوم را بوسیده بودم و کنار گذاشته بودم چون برچسب vous خورده بود و هرچیز که برچسب vous بخورد باید بوسیده و کنار گذاشته شود. فراموشی تمام و کمال.

باید بخاطر این کیف کردن تلخ و شیرین، از کسی که خواست برایش آهنگ های ادل را روی سی دی بزنم تشکر کنم ولی نمی توانم. آخر او حالم را بهم می زند و نمی توانم محترمانه این را حالی اش کنم. نمی توانم محترمانه به او بگویم لعنتی عوضی لندهور نمی توانم این آهنگ ها را دو دستی تقدیمت کنم چون نمی توانی احساس و غم و غرق شدگی آن ها را درک کنی. چون نمی توانم آهنگ هایی را که یادم می آورد در فلان روز چقدر غمگین و ناامید بوده ام و در حال خفگی از شدت عشق بوده ام را بدهم به تو که اسمت را نباید برد تا به آن مثل بقیه ی آهنگ های دنیا بدون هیچ توجه خاصی گوش کنی. چون این آلبوم و یک آلبوم دیگر ارث بابای من است و من چشم ندارم کسی غیر از من آن ها را گوش کند و بعله من خیلی در این زمینه ان و غیرتیک تشریف دارم. چون آدم به کسی که مورد تنفرش است چیزی که عاشقش است را نمی دهد. چون برو از یک گور دیگر آهنگ ها را پیدا کن.

بروم یک سی دی خام پیدا کنم.


پیشنهاد: مرسی از آیدا که اینو پیشنهاد داد چون خیلی خوبه.

dl: Omid Nemati: Herman


برچسب‌ها:Nil Vicious
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 20:33 توسط وقایع.نگار |


265. هر که دلارام دید از دلش آرام رفت*


1. اصلا چرا اعتقاد به بهتر شدن داشتن وقتی فقط باید سعی کنی تا همان بدها بدتر نشوند؟ چیزهای خوب برای این نیستند که مداوم باشند. چیزی که من می بینم، مدام زندگی کردن در کنار بدی ها و سعی برای نجات است. اصلا چیزهای خوب برای این هستند که همه چیز را بدتر کنند. کمی با یک اتفاق خوب زندگی می کنی و عادتت به بدی را از دست می دهی و درست همان وقت خوبی میرا می میرد و بدی مانا می ماند و حال آدم را بدتر می کند. پایان شب سیاه من، سپید نیست. در سرزمین من شش ماه شب است و شش ماه روز و گمان کنم عمرم در همین شش ماه سیاهی تمام شود بدون این که روشنایی را ببینم. همیشه فکر می کردم که آدم بالاخره یک روز حالش خوب می شود ولی الان فکر می کنم که آدم بالاخره یک روز توانش برای خود را به در و دیوار کوبیدن از دست می دهد و خفه خون می گیرد و وقتی خفه خون گرفت تا آخرش دیگر هیچ چیز نمی گوید و به هیچ چیز فکر نمی کند. تبدیل می شود به یک هیچ بزرگ ساکت که روزهایش شبیه همدیگر است. یک هیچ بزرگ ساکت که عادت کردن به شرایط برایش دردناک است. یک هیچ ساکت بزرگ ساکت که دیگر نمی تواند ادامه بدهد.
چند روز است که امروز است؟

2. به طرز عجیبی این چند روز بارها به "هر که دلارام دید از دلش آرام رفت" بر خورده ام. لازم است بگویم که هربار فقط تو در یادم بوده ای؟ حتی اگر لازم هم نباشد می گویم. می گویم که تو، ابله دوست داشتنی من، که تا آسمان امتداد داری، با آن تارهای سفیدی که بین شقیقه هایت دویده همیشه در یاد من هستی، چون اعتراف پیش تو اصلا کار سختی نیست. برای من سخت نیست که بگویم فقط بودن تو حال مرا خوب می کند حتی اگر برای آدم دیگری باشی، حتی اگر مرا نبینی. برای من سخت نیست که بگویم حرف زدن با تو حال مرا خوب می کند حتی اگر درباره ی بی اهمیت ترین چیزهای دنیا باشد و حرف هایی که قلب را به نقطه ی ذوب نزدیک می کند نباشد. برای من سخت نیست که بگویم این بار ده هزارم است که نشسته ام و از این چیزها برایت می نویسم بدون این که فایده ای داشته باشد، بدون این که ذره ای از تو و تعلقت عایدم شود. برای من سخت نیست که بگویم هی تو را آرزو می کنم و مغز همه را می خورم که "لطفا او را به من بدهید، با تشکر از برنامه ی خوبتان." برای من سخت نیست.

*جناب سعدی

پیشنهاد: از سری خیلی گوش شوندگان. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as


برچسب‌ها:آبی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 19:18 توسط وقایع.نگار


264. ?Sup Brahh

1. اگر یک پِت داشتم اسمش را باگزبانی می گذاشتم. به پیکِلز هم فکر کرده ام. برایم فرقی هم نمی کند که حیوان خانگی م چه کوفتی باشد. ولی خب آدم انتظارش از یک جانور که اسمش باگزبانی است بالا می رود و هی منتظر است هر دقیقه مثلا بگوید: واتس آپ داک؟ به گونه ای که روی س و پ به خودش فشار بیاورد و آدم انتظارش از یک جانور که اسمش پیکلز است پایین می آید چون همش بوی سرکه توی دماغش می پیچد و فکر نکنم کسی دلش بخواهد صدایش کنند ترشیجات. نمی دانم چرا اسم پت باید خارجی باشد همانطور که حرف های عاشقانه و معذرت خواهی باید خارجی باشند. اصلا چرا دارم به این چیزها فکر می کنم وقتی از هرگونه جانوری می ترسم و در برخورد از نوع سوم با آنها شیهه می کشم و لگد می اندازم؟ کلا عادت گندی دارم که به چیزهایی که نداشته ام، ندارم، نمی توانم داشته باشم فکر می کنم و برایشان داستان می سازم. مثلا همین جریان "خدا خدا لطفا یه اتاق تک برای خودم داشته باشم، خواهش. خواهش." را در نظر بگیرید. نمی شود. مگر این که یک خانه ی چهارخوابه بخریم یا خواهرم گیلی لی لی بشود یا من آن قدر پول داشته باشم که برای خودم یک خانه ی جدا داشته باشم.  بعد با همه ی این نشدن ها کار هرروزم این است که توی فکرم دیوارها را رنگی کنم، کتابخانه ام را مرتب کنم، به گلدان ارکیده ی سفیدم آب بدهم، یک تابلوی جدید به کلکسیون تابلوهای روی دیوار سمت چپ اضافه کنم، روی کاناپه ی گلدارم لم بدهم و کتاب بخوانم، این کار را بکنم و آن کار را بکنم و هزار عدد نقشه بکشم. 
خب همین دیگر. تمام شد. الان باید یاد بگیریم که به داشته ها بیشتر فکر کنیم. لطفا یکی بیاید به من بگوید که با این نکات اخلاقی زندگی اش را عوض کرده ام تا بپرسم "واقعا؟؟؟" ولی یواشکی توی دلم خیلی خوشحال شوم.

2. حال من مثل نان باگت است. البته شاید باگت بیش از حد خوشبینانه باشد. حال من شبیه بربری است. داغ و از تنور در آمده که باشد خیلی خوشمزه و به به است و جان می دهد با آن نیمرو یا پنیر بخوری. اما همین که سرد شود و یک ساعت بگذرد نمی شود آن را به زور یک سطل چای هم قورت داد. حوصله م از بربری بودن سر رفته و دلم می خواهد حالم مثل لواش باشد. دو روز هم که بگذرد مهم نباشد و به اندازه روز اول خوشمزه باشم. 

3. اگر همین الان یک میکروفون جلویم بگیرند و بپرسند که از چه چیزهایی بدم می آید بعد از به نام خدا و با تشکر از برنامه ی خوبتان می توانم از ماشین های بدون چراغ ترمز، فروشنده های مغازه های مثلا برند که مثل سایه آدم را دنبال و مثل آشغال با آدم رفتار می کنند، شاسی بلندهایی که شب ها با  چراغ های عقب و جلویشان چشم شما را از کاسه در  می آورند، کشک و رادیو نام ببرم. رادیو رسما مرا دیوانه می کند. انسان های بی مزه ای که کله ی سحر را برای عربده کشی و ریختن نمک انتخاب کرده اند و به خیال خودشان انرژی مثبت به خورد بقیه می دهند. پیامک می خوانند، تماس های تلفنی پخش می کنند، جک های "عرعر بیمزه" تعریف می کنند و فقط ور می زنند. من هم مجبورم تمام راه را سوار تاکسی ها و ون هایی که گرمای داخلشان با بوی دهان های مسواک نزده ی صبحانه نخورده قاطی شده با این اراجیف طی کنم و دلم بخواهد سرم را بگذارم لب پنجره و شیشه را بالا بکشم تا خفه شوم. دلم می خواهد یک روز گوشی را بردارم، به یکی از این گوگولی های ناز زنگ بزنم و بگویم: "سلام. از تهران تماس می گیرم. لطفا یه برنامه بذارید خفه شید." و قطع کنم و یک نفس راحت بکشم و دلم برای فرغونم تنگ شود که تمام این سه سال برایم آهنگ هایی را که دوست داشته ام پخش کرده است، بدون هیچ برنامه ی رادیویی حال بهم زنی.


پیشنهاد یک: این فیلم رو ببینید. خیلی خوب بود. مرسی شهره که بهم گفتی ببینمش. لینک دانلودش رو براتون می ذارم که اگر خواستید ببینید. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: Frances Ha: Movie | Subtitle

پیشنهاد دو: خیلی دوست داشتنی، خیلی حرف دل. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: A Great Big World: Say Something


برچسب‌ها:Nil Vicious
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 17:45 توسط وقایع.نگار |


263.

1. یک روزهایی آدم هوایی می شود. حالا این که زمینی چه اشکالی دارد را نمی دانم ولی حتما یک ربطی دارد به این که زمینی بودن گاهی واقعا خسته کننده است. زمینی بودن یعنی این که هی باید بنشینی برای حوصله ی تازه در گذشته ات فاتحه بخوانی. این که به خودت دقت کنی و ببینی یک مانیتور مناسب هستی در حالی که همه چشمشان دنبال یک کیس مناسب است. این که باید سرت را با ناامیدی تکان بدهی و اعلام کنی "بزک بمیر، بهار نمیاد"، این که فکر کنی و ببینی مدت خیلی زیادی است که سعی نکرده ای یک چسه هم خوب باشی و دیگر فکر نکنی، این که با گردن سفت شده سعی کنی با آدم هایی که علاقه ای ندارند کمی دوست شوی و آخرش هم به همان نتیجه ی همیشگی برسی که "sorry I annoyed you with my friendship" و این که دلت بخواهد بروی از یکی که حنایش رنگ دارد رمز موفقیتش را بپرسی چون که اصالتاً با پکیج حنای بی رنگ زاده شده ای. این که هی می نشینی منتظر که خود قبلی ت بیاید بگوید "دالّی! من برگشتم! " ولی نمی آید و بعد می ترسی که هیچ وقت نیاید و تو همین بدبخت مفلوک گریان بمانی. پس هوایی می شوی، یعنی چون دلت می خواهد، زندگی ات مثل فیلم های کلاسیک سیاه سفید می شود و تو با موهای مواج و خط چشم گربه ای و لب های سرخ به چشم های مردی با سیگار گوشه ی لب  زل می زنی و می گویی: "مرا با خودت ببر... به هونولولو." بدون این که او فکر کند چه قدر بی مسّما، یا این که چون دلت می خواهد بروی مهمانی، هی به مهمانی های خوشرنگ و عکس خیز دعوت می شوی و آن قدر پول داشته باشی که بتوانی تمام چیزهای چشمگیری که می بینی بخری بدون این که فکر کنی از حقوق این ماه چیزی می ماند یا نه. می توانی فکر کنی که برای این مشتری و آن مشتری چه طرحی بکشی و این که بتوانی با آهنگ های فرانسوی زیر آواز بزنی و جلوی آینه ادا دربیاوری و در گوشه ی فلان کتابفروشی بنشینی و یک پاراگراف از کتابت را برای بقیه بخوانی. در هوا می توان تمام این چیزها را داشت . واقعنی. روی زمین نه.

2. دوست دارم با دهان گس از خرمالو اینجا بنشینم و با خودآموزم تکرار کنم:
 "Tu es une femme et je suis un homme" و خیال کنم شاخ غول را شکسته ام و و به به چه بلاگرفته ای بودم و نمی دانستم و برایم مهم نباشد که با گفتن "تو یک زن هستی و من یک مرد هستم" یک قاشق ماست هم در بلاد کفر نمی دهند که به سیبیلت بمالی. دوست دارم خیال کنم که اگر سعی م را کنم نتیجه اش را می بینم و این بار مثل دفعه های قبلی نیست که زود ناامید شوم، پت پت کنم و خاموش شوم.

3. حقیقت این است که تمایل دارم به آدم هایی که معلوم نیست چرا ناگهان خفه می شوند و دیگر حرف نمی زنند و نمی گویند مرگشان چیست سیلی بزنم. یکی اینور، یکی آنور. راستش خودم هم جز این آدم ها هستم. چند روز پیش یک دفعه دچار یکی از همین خفه شدن ها و مرگ گرفتگی های ادواری شدم و ناگهان با نصف آدم هایی که می شناختم دیگر حرف نزدم. به چند نفرشان گفتم: "نمی خوام با هیشکی حرف بزنم" و یادم رفت که اگر کسی به خودم این حرف را می زد چه قدر دچار سوزش قلب و آبریزش دماغ می شدم. این ها را گفتم که بدانید چند روز است تمایل دارم به خودم سیلی بزنم، یکی اینور، یکی آنور و نمی دانم چقدر دیگر قرار است تمایل و ایضاً مرگ گرفتگی م سرجایش بماند. فقط امیدوارم جریان آن قدری طول نکشد که بوی گندش بزند بالا.

پیشنهاد: از سری کشفیات به هنگام چرخیدن در اینترنت به سبک خلنگی در باد. پیتر برادِریک از آشنایی باهات خوشوقتم. برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as





برچسب‌ها:نقاشی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 19:54 توسط وقایع.نگار |


262.

شما که می گویی هروقت روز بدی داشتی به این فکر کن که آدم دیگری هست که روز بدتری داشته و دهانت را گِل بگیر، شما فرمایشت متین، شما "بله بله درست می فرمایید"، شما "تکبیر!". اما شمای عزیز، شما احتمالا با ذات آدمیزاد آشنایی نداری، چون اگر داشتی می دانستی که همه ی آدم ها فکر می کنند مشکل خودشان بدترین مشکل، غمشان فیل از پا در آورنده ترین غم، بغضشان گلوگیرترین بغض است و در کل صدای گریه ی حضار. البته من فکر نمی کنم که دچار بدترین، از پا در آورنده ترین و گلوگیرترین هستم ولی فکر می کنم می توانم برای کمی خلاصی، خودم را به در و دیوار بکویم و زیر زیرکی زیر لحاف به روش آبیاری قطره ای گریه کنم و هر یک ساعت یکبار بغض قورت بدهم و با همه دعوا داشته باشم و تنوره بکشم و بیایم اینجا درباره اش بنویسم و گندش را دربیاورم و حوصله سر ببرم. اصلا همیشه توهم دارم که توانسته ام خودم را جمع و جور کنم، در حالی که اگر در شرایط مناسب با مخرب ها همجوار شم آوار می شوم و پایین می آیم. گاهی هم یکی تکیه گاه می شود و مرا سرجایم نگه می دارد اما دیر یا زود کمرش درد می گیرد و زورش تمام می شود و من باز هم چپ می کنم و با مغز پایین می آیم. آوار بودن من خیلی طول نمی کشد. چند روز کاری بداخلاق می شوم، یکی دو عدد دعوای غیرمختصر راه می اندازم، چند قطره اشک می ریزم و حالم خوب می شود ولی نمی دانم چرا اینبار دچار سندروم چشمه ی لایزال اشک شده ام و عر و گوزم تمامی ندارد. حالت پیش فرض صورتم از پوکر فیس و yea, whatever به لب برچیده ی چشم خیس Les misérables تغییر شکل پیدا کرده است و شبیه آن دخترهایی شده ام که همیشه حرصم را درمی آورند چون گریه هو هستند.
خدایا تو رو خدا گریه ام را بند بیاور. می دانم این چند وقت خیلی بی ادب بوده ام و هی به این و آن فحش داده ام و حقم این است که به سرنوشت گرگور سامسا دچار شوم اما لطفا، لطفا حالم را خوب کن.

پ.ن. شاید یک مدت دیگر ننویسم. از بس کیفیتم پایین آمده. از بس هرچه که می نویسم رقیق شده. از بس که خودم تبدیل شده ام به یک سایه ی کمرنگ از خودم. از بس که کلیشه شده ام و حرف خاصی جز قبلی ها که گفته ام ندارم بزنم. حالا اگر فردا پست جدید دیدید و فکر کردید "چه حالی بیحال" زیاد هم بد نیست چون خودم را چشم زده ام و حداقل یک شاخه ام شکوفا شده.

پیشنهاد: این آهنگو خیلی دوست دارم. اگه شما هم مثل من از اونایی هستید که می خوان بدونن آهنگی که بهش گوش میدن چی میگه، ترجمه ش رو براتون گذاشتم ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 19:59 توسط وقایع.نگار


261.


امروز داشتم در خیابان راه می رفتم و سعی می کردم به صدای آژیر خطری که از توی کیفم می آمد بی اعتنا باشم. آخر می دانید توی کیفم فقط دوازده هزار تومان پول داشتم و دوازده هزار تومان یعنی کم و زیر بیست هزار تومان یعنی خطر، یعنی ناامنی، یعنی آژیر. بله هی صدای آژیر می آمد و هی من می گفتم خفه شو می خواهم فکر کنم. البته چیز خاصی نداشتم که به آن فکر کنم فقط به خودم یادآوری می کردم که کمی آرامتر راه بروم که باز زود نرسم و مجبور نشوم کنار خیابان منتظر بمانم تا حالم بد شود و اعصابم بجوشد و بترسم که آدم هایی که رد می شوند فکر کنند که قرار دارم و قال گذاشته شده ام. البته می دانستم که نمی توانم آرام راه بروم و باز هم زود می رسم با این که پنج ایستگاه بالاتر از جایی که باید پیاده شده ام. هوا از آن هوا خوب ها بود. از آن هواهایی که آسمان سفید است و آن قدر ابر دارد که می تواند ده بار به شما ابر قرض بدهد. تنها بدی اش این بود که نور خیلی زیادش چشم را می زد و من هی نگران بودم که با چشم های ریز شده دور چشم هایم چروک بیفتد ولی چون هنوز نسل انسان هایی که نمی دانند در هوای ابری هم می شود عینک آفتابی زد و تکه کلامشان "آفتاب بدم خدمتتون؟" –هرهر بخندید- هست منقرض نشده ترجیح دادم که چروک شوم. بعد چیزی پیدا کردم که به آن فکر کنم. دیشب یک دوست خواست سورپرایزم کند و با پست برایم یک چیزی که هنوز نمی دانم چیست بفرستد. نمی دانم چه شد، به جای این که جیغ جیغ راه بیاندازم و بالا و پایین بپرم و قر بدهم که " یای! کادو! " به دوستم گفتم که یادم نمی آید آخرین بار کِی کادو گرفته ام و هیچ کس دلش نمی خواهد حتی یک چیز کوچولو به من کادو بدهد و چندبار چیزهایی که خودم برای خودم خریده بودم را با عنوان "مامان اینو دوستم واسم خریده" قالب کرده ام. دیدم که دوستم معذب و معذب تر شد و تبدیل به یک نقطه شد. تازه می خواستم بپرسم آن قسمت مستربین را دیده؟ همان قسمتی که کارت کریسمس می نویسد، برای خودش پست می کند و بعد جوری که انگار روحش خبر ندارد از در می آید داخل و پاکت را که می بیند صدای هیع می دهد و ذوق می کند و پاکت را پاره می کند و بعد کارت را می گذارد کنار بقیه کارت هایی که برای خودش فرستاده است. نپرسیدم. به جایش رفتم توی مود این دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری می کنه. تازگی هی گریه ام می گیرد. توی خیابان، تاکسی و اتوبوس. گریه ام که می گیرد سعی می کنم مدیریت بحران کنم. آن قدر دلبری مژه می زنم تا اشکم خشک شود و از گوشه ی چشم هایم نریزد بیرون. هی برای خودم می خوانم:

" straighten up little soldier, stiffen up that upper lip, what you crying about? you got me "

الکی ها. با این مسخره بازی هایم.


پ.ن. همین که یک لحظه، یه لحظه ی خیلی کوتاه از ته دلم چیزی رو خواستم که برخلاف همه ی کارها و افکار واحساساتمه گیجم می کنه. آخه چرا؟

 پ.ن. میچکا کلی دلم برات تنگ شده. لطفا بنویس.

پیشنهاد: برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as



برچسب‌ها:آبی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 18:39 توسط وقایع.نگار |


260. Jack Jack

1. به جک جک گفته بودم: "دیگه به پروپای هم نپیچیم، باشه؟" و اون ابروهای کمرنگش رو توی هم کشیده بود و سرش رو از بالا به پایین تکون داده بود که یعنی "مایل نیستم ولی باشه دیگه کاریش نمیشه کرد." وقتی درباره ی کمرنگی ابروهای جک جک حرف می زنم منظورم واقعا کمرنگه، همونطور که وقتی درباره دندونای کج و کوله ش حرف می زنم منظورم واقعا کج و کوله ست. منظورم از کریه المنظر بودن قیافه ش وقتی لبخندهای معنی دار می زنه یا بی هنر بودن تمام و کمالش موقع بالا و پایین بردن دست هاش روی بدنم هم واقعا کریه المنظر و بی هنره. در کل همه چیز درباره ی جک جک واقعا واقعیه. آره داشتم می گفتم، قرار شده بود دیگه به پر و پای هم نپیچیم. بعد که دیدم از این قرارها داریم گفتم چندتا قرار دیگه هم بذارم. مثلا از این قرارها که جک جک لعنتی دیگه در خمیردندون لعنتی رو باز نذاره یا خمیردندون لعنتی رو از وسطش فشار نده، یا این که از گوشه ی بشقاب شروع به خوردن غذاش کنه تا دیگه ظرفش مثل حوضچه ی گلی نباشه که یه خوک خیکی توش دست و پا زده، یا این که گاهی از اون مغز پلاسیده کمکی بگیره و حرف های منو یادش بمونه تا مجبور نباشم دوتا چهل و پنج بار یه ماجرای ساده رو براش توضیح بدم. آره اینا قرارهای خوبین. با این قرارهای خوب شاید فکر کردن به جک جک به جای رفلاکس معده باعث داغ شدن گوشام بشه. جک جک روزنامه ش رو گذاشته کنار و خدایا من ازش متنفرم. از خودش و نافش که مثل یه دکمه ی بی ریخت زیر لباس سفید چرک زردنبوش معلومه. جک جک ناف دکمه ای! بشتابید بشتابید! اصلا ولش کن. باید برگردم سر خرد کردن هویج، پیاز، سیب زمینی و گوجه ها. از همین الان بوی تاس کباب لعنتی توی دماغمه. دهنم داره آب می افته. جک جک عاشق اینم که عاشق تاس کبابم و عاشق تاس کباب نیستی. اصلا بیا یه قرار دیگه هم بذاریم: هم اکنون کاناپه و تو رو زن و شوهر اعلام می کنم. یو مِی نَو کیس دِ براید. خوبه؟

2. اسم من جک جک ه. اسم خوابالودی دارم. اصلا این اسم شبیه خمیازه ست. بلد نیستم بقیه رو بخندونم یا توجهشون رو جلب کنم. بلد نیستم برای صبحونه چیزی غیر از پنکیک و شیره ی افرا بخورم و بلد نیستم چطور رسمی حرف بزنم. در کل چیزی بلد نیستم و اگر چیزی بلد باشم همه چیز خیلی خنده دار میشه. یه روز من یه دختر رو دوست داشتم. میلیسنت. قیافه ی میلی مثل سنگ بود و ابروهاش مثل عقابی بود که بال هاش رو باز کرده و من همون عقاب رو دوست داشتم. یه روز بهش گفتم: "چه عقاب قشنگی روی صورتت زندگی می کنه." اما میلی گریه کرد و جوری بهم نگاه کرد که انگار بدش نمی آد با یه تبر به زانوهام ضربه بزنه. بعد دیگه دختری رو دوست نداشتم و فقط دلم می خواست یه فندک داشته باشم تا بی وقفه روشن و خاموشش کنم جوری که بقیه عصبی شوند و دلشان بخواهد دست هایشان را دور گلویم فشار دهند. یک بار وقتی بچه بودم آن بچه ی مزخرف رابینسون ها که اسمش یادم نیست توی دریاچه هلم داد و اون زیر خیلی قشنگ بود و بخاطر همین دوست دارم هرروز توی دریاچه هل داده بشم ولی اون بچه ی مزخرف رابینسون ها که اسمش یادم نیست دیگه نیست تا این کارو برام بکنه چون الان پدر بچه های میلیسنت و صاحب یه خونه ی بزرگ کنار دریاچه و یه مرد خیلی خوشبخته. دیروز یه کاپ کیک شکلاتی خوردم که خیلی خوشمزه بود و از بس روش شکلات داشت دماغ آدمو شکلاتی می کرد و خب فکر کردم دلم می خواد باقی زندگیم کاپ کیک بخورم و دماغمو شکلاتی کنم.

پ.ن. فقط جوگیر شدم. همین. همیشه دلم می خواد داستان بنویسم هیچ وقتم نمی تونم.



برچسب‌ها:داستان کوتاه مثلا
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 18:19 توسط وقایع.نگار


259.

1. بابا من خیلی دوستت دارم. یعنی تو جوری هستی که مامان یا سین یا نون نیستند. می دانم که این روزها خیلی دلت نمی خواهد مرا دوست داشته باشی چون که من سر موضوع دانشگاه گندش را درآورده ام و حسابی ناامیدت کرده ام. می دانم که دلت می خواست من هم مثل دختر آقای الف بودم که رتبه ام خوب بود و درسم را در رشته ی مورد علاقه ی تو در دانشگاه تهران در عرض هفت ترم تمام کرده بودم و مثل هلو در فلان دانشگاه خوب آمریکا بورسیه شده بودم. اصلا آن روز داشتم فکر می کردم که در ازای این همه خوبی تو، تلاش های پایان ناپذیرت، کوتاه آمدن ها و بخشیدن ها، احترام و ارزش قائل شدن هایت برایت چه کار کرده ام؟ جوابی جز یک "هیچ" بزرگ نداشتم. امروز من سرافکنده هستم چون هیچ چیز خاصی نشده ام، کار بزرگی انجام نداده ام و حتی فرزند دلخواه تو نبوده ام. تنها چیزی که بوده ام آدمی بوده که به هیچ کدام از کارهایی که انجام می دهد علاقه مند نیست و فقط حسرت چیزی که می توانسته باشد و نیست، کارهایی که می توانسته انجام دهد و انجام نداده را می خورد و نمی فهمد که زندگی یک عدد اجبار است که دست و پا در آورده است و اگر آدم نتواند با این اجبار کنار بیاید در این دنیا فرقی با مرده ندارد. بابا، فکر کنم مامان راست می گوید. فرصت دادن به من هیچ فایده ای ندارد. من تغییر نخواهم کرد با این که تو در همه ی این مدت اعتقاد داشته ای که باید به آدم ها فرصت داد. من برای درسم، برای بیرون آمدن از دانشگاه لعنتی که با تک تک سلول هایم از آن متنفرم هیچ تلاشی نخواهم کرد. فقط با خودخواهی تمام می نشینم و حق را به خودم می دهم که فرصت تبدیل شدن به آدمی که می خواهم را از من گرفتید، همان وقتی که با رتبه ی صد نگذاشتید بروم زبان بخوانم و یا از همان اول بروم سمت هنر. با خودخواهی تمام آدمی خواهم بود که چون خودش را مجبور نمی کند، تقصیر را گردن بقیه می اندازد. بابا من مثل نون نخواهم بود. این رشته ی لعنتی هیچ وقت برای من اولویت نخواهد بود و من به جای این که سعی کنم آتاماتاها و زبان های منظم و پردازنده ی ریسک را درک کنم و محض رضای خدا یکبار جزوه هایم را ورق بزنم، سعی می کنم به وادی fitspo ها وارد شوم و یاد بگیرم آن شکلی که دلم می خواهد نقاشی بکشم و دوباره کرم کتاب شوم و آشپزی کنم. بابا، ای کاش می شد من با بودن آدمی که خودم دلم می خواهد باشم دختر خوب تو بودم، نه با بودن آدمی که تو دلت می خواهد باشم.

 می دانی؟ آدم ها اگر بیش از حد بخشیده شوند دور برمی دارند و پررو می شوند. به گمانم من هم زیاد از حد بخشیده شده ام برای همین است که این متن حاوی محتوای پرروبازی است و ارزش دیگری ندارد.

2. خیلی ویژه از کلمه ی ژوژمان حالم می خورد. یعنی کافی است یکی دهانش را باز کند و بگوید ژوژ تا من دلم بخواهد در حالی که عفت کلامم از کیفم بیرون افتاده سه بار به زانوهایش شلیک کنم. همین حالت را موقع رد شدن از کنار صفحات دل نوشته ای، دست نوشته ای، خط خطی و folany’s photography شامل عکس پسرهای "لب صورتی دل منو برده" و دخترهای " عم قزی دور لبش قرمزی" و موقع رانندگی پشت ماشین های اتومات که بی وقفه به شکل قطع و وصل ترمز می گیرند و راه رفتن پشت آدم هایی که آرام راه می روند هم پیدا می کنم. پایان. 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 19:2 توسط وقایع.نگار


طراح قالب: بوی عود عطر ارل گری