193.

1.من یک فرزند ناصالح هستم که گلی از گل های بهشت نیست.تازه جیغ جیغم با مامان به پایان رسید. دعوا سر کوتاه شدن ته ابروهایم بود. او رفت توی اتاقش و درش را گووف کوبید و من هم نیامدم پشت لپ تاپم. اول رفتم تا تلی از ظرف های نشسته به ارتفاع مَونت اورست را بشویم. ماشین ظرفشویی مان رفته خانه ی مامانش و احضاریه فرستاده دم خانه مان. بله ظرف ها را شستم و بعد آمدم اینجا. عصبانی ام و قیافه ام مچاله شده و باز نمی شود و کل چیزی که مغز پلاسیده ام ساخته بود تا به عنوان یک پست تقدیم شما کند از ذهنم پاک شده است. دروغ گفتم. پاک نشده است. می دانید مامانم امروز صبح گفت که یک خانباجی محترم مرا در باشگاه دیده و برای برادرش که قدش بلند است و چهارشانه است و خانه دارد و ماشین دارد و لیسانسش را تهران خوانده و فوقش را از خواجه نصیر گرفته پسندیده است. فکر کردید که من خوشحال شدم؟ فکر کردید که من مثل دخترهای داستان های زرد، لپ گلی شدم و مثل موش تصمیم های آتی را به "شما و آقاجون" محول کردم؟ خیر خیر ابداً. اول احساس کردم که دارم همه ی نان و پنیری را که خورده ام بالا می آورم و بعد یک Damn bro! با صدای بلند و یک "گوز خورده!" توی دلم حواله دادم - من بی تربیتم؟ - و بعد فکر کردم که این خواهر که دلم می خواهد به او بگویم شهناز، کدام یک از آن توده های شناور در آب استخر بوده که بال بالی کرال پشت می روند که به نظرش من "سنگین و رنگین" آمده ام؟ خب اگر بخواهم رو راست باشم سنگین بودن من کاملا مشخص است، هر چه باشد آن زمان که استخر می رفتم پنجاه و نه کیلو وزن داشتم و یک سنگین درست حسابی محسوب می شدم. اما درباره ی رنگین بودنم شک دارم. یک 120700# برای موها یک 331400# برای چشم ها یک  e6ba9d# برای پوست و ed808b# برای لب و لوچه می شود یک ترکیب با چهار رنگ که اصلا هم رنگین نیست. شاعر می فرماید "از هرچی بدم میاد، سرم میاد" و خوب من همیشه از مامان پسر‌هایی‌ است که دو روز در هفته را به خواستگاری از دخترکانی که صغری و کبری معرفی‌ کرده اند اختصاص داده تا بالاخره آن که را مامانشان پسند کند به عقد دائم خود در بیاورند و دین خود را کامل کنند بدم می آمده. من یک ابله بیست و دو ساله از تهران هستم که والت دیزنی خونش هنوز بالاست و دلش می خواهد شاهزاده ی سوار بر اسبش خودش بیاید او را از بالای برج نجات دهد و علاقه ای ندارد که یکی از آن خواهرهایی که توی صف نان و تاکسی و میوه و تره بار و آمپول زنی دنبال زن برای برادرشان می گردد بیاید و زیر بغلش هندوانه های الکی بگذارد که همانا برای این آدم ها فرقی ندارد که تو که باشی. نیلوفرهای درونم همه گوش تا گوش نشسته اند و هار هار از دیافراگمشان می خندند. مسخره ها. مامان نطق غرایش را شروع کرده و مثل کارشناس های یک چشمی برنامه های قبل از اذان ظهر چرت و پرت می گوید. عمیق نفس می کشم و سعی می کنم بمب ساعتی درونم را خنثی کنم. صدای آهنگ توی ذهنم را بالا می برم و دیگر حرف های مامان را نمی شنوم. فکرم می رود سمت آقای مثلا همه چیز تمام. برایش یک صورت می سازم. برایش یک داستان می سازم. ور بدبینم خیلی ناجوانمردانه کلی برچسب می زند اما ور خوشبینم اعتقاد دارد که تنها مشکل آقای همه چیز تمام جوجو قوقویی و نامرئی بودنش است. مثل خودم.  اما این وسط مشکل اصلی خودم هستم. من یک آدم درگیر با خود هستم که عاشق خل بازی ست و خنده دوست دارد و دندان هایش را خرگوشی می کند و علایقش را خیلی ها دوست ندارند و غمگین است و همه ی درسش مانده است و با خودش قهر است و از دست خودش عصبانی است و امید ندارد و هدف ندارد و بچه ی درونش بهانه می گیرد و دوست نداشتنی است و با خودش دیگر حرف نمی زند و از دست خودش خسته است و فعلا عشقی ندارد که بگذارد توی سینی و تقدیم کسی کند و داغون است و هیولا است و عشوه گاوی بلد نیست و حتی دلش نمی خواهد به کلمه ی "خواستگار" که توی دهانش مثل دانه های برتی بات با طعم عن دماغ است فکر کند. مامان می خواهد قرار بگذارد. یکی از آن نع های کشدار و غلیظم را تحویلش می دهم. خوشش نمی آید. خوشم می آید. می گوید که قرار می گذارد. یکی از آن شانه های بالا انداخته ی کشدار و غلیظم را تحویلش می دهم. خوشش نمی آید. خوشم می آید. خوشم می آید. خوشم می آید.

پ.ن. :| :| :|

2. این ایده رو از آرتین دزدیدم. همینطور که مشاهده میشه دکمه ی مانتوم رو بالا پایین بستم. چیزایی ه که دیروز دانشگاه پوشیدم. عکس خیلی هول هولی شد. الان که عکسم رو می بینم به نظرم قدم خیلی کوتاه میاد :| شما هم بذارید عکساتون رو. :) اینجــــا.

پ.ن. رخی و پریسا، کجایید رفقا؟

 


برچسب‌ها:چاپ شده در روزنامه هفت صبح
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 10:47 توسط وقایع.نگار |


175.A Boring Bored

الان ساعت 10:44 دقیقه صبح است و من بیدارم. چهل و چهار دقیقه ی پیش ساعت ده بود و من خواب بودم. می دانید که؟ خواب ها همیشه زمانی بیدار می شوند. مثل هرصبح دیگری، از خواب که بیدار شدم، دچار لالیدگی شده بودم. بله. من صبح ها که از خواب بیدار می شوم نمی توانم حرف بزنم. هرچه قدر هم سعی کنم نمی توانم. اگر در موقعیت های اضطراری قرار داشته باشم، به خودم کلی فشار می آورم که نتیجه اش می شود چیزی شبیه به "سَ، لام، دَلام یا آم". امروز موقعیت اضطراری نبود برای همین به خودم فشار نیاوردم. مادر و پدر مشغول بحث تکراری هفته ی پیش و هفته ی پیش تر و هفته ی پیش ترتر و بیست و سه سال گذشته بودند. من رفتم و پارچ م را پر از چای کردم و یک کلوچه ی دامون از کابینت برداشتم تا آن را سق بزنم. من کلوچه ی دامون را دوست ندارم چون خیلی شیرین است و من چیزهای شیرین را دوست ندارم و من چیزهای ترش را خیلی دوست دارم. اما خب آن کلوچه ی دامون لعنتی تنها چیزی بود که حوصله ی خوردنش را داشتم. مامان بحث را ول کرد و پرسید که چرا سلام نکرده ام. مامان می داند که من نمی توانم صبح ها حرف بزنم و باید نیم ساعتی بگذرد تا بتوانم دهانم را باز کنم. خودم به او گفته بودم. آن هم دوبار. احتمال می دهم فراموش کرده باشد، مثل تمام چیزهای دیگر درباره ی من که در خاطرش نمی ماند. زور می زنم و زور می زنم و بعد به دروغ می گویم که سلام کرده ام و آن ها نشنیده اند. قرص صبح را می خورم. من در روز هفت قرص می خورم که سه تایش همین جوری اند و چهارتایش غیر همین جوری اند. این که آدم کوفت و زهرمارش و وزن و صافی پوستش به چهار عدد قرص بستگی داشته باشد واقعا مسخره است اما خب زندگی پر از چیزهای حتی مسخره تری است که این چیزها در برابرش هیچ است. من هم در کل نه ناراحتم نه مشکلی دارم فقط وقت هایی هست که خسته می شوم. عباس معروفی از زبان نوشای سال بلوا نوشته: "دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟ " این چند خط من لعنتی را توضیح می دهد. این آدم های لعنتی تمام زندگیشان را در کله ی من می گذرانند. آدم های مربوط و نامربوطی که مرا از پا در می آورند. تازگی یک آدم دیگر هم به مخرب ها اضافه شده، یک زن که استاد ادا در آوردن است. ادای آن یکی را در می آورد و آویزان ترین آدمی ست که به چشم دیده ام. من از آدم هایی که ادا در می آورند بیزارم. اگر روزی احساس کنم که خودم هم  ادا در می آورم از خودم هم بیزارتر خواهم شد. شوخی که نیست. وقت هایی که نای جنگیدن با آدم های توی سرم را دارم، دوست دارم که این بوتم را بپوشم و بهشان لگد بزنم. دوست دارم که مشت بزنم توی صورت های حال بهم زنشان و دخلشان را در بیاورم. می دانم برای همین است که کسی طرف من هم نمی آید. مردها از زن هایی که خشانت خونشان بالا است خوششان نمی آید. دوست ندارند که یک زن خودش دو تا کیس را بزند زیر بغلش و از این طبقه به آن طبقه ببرد، دوست ندارند که یک زن دستمال دستش بگیرد و شیشه های ماشینش را تمیز کند یا کاپوت را بزند بالا و روغن موتور را چک کند، دوست ندارند که یک زن به جای هی هی، هار هار بخندد و با آن ها مثل رفیق های همجنس شان رفتار کند، مردها دوست ندارند که یک زن ناخن هایش همیشه کوتاه باشد و بزک دوزک نکرده باشد. در عوض مردها زنی را دوست دارند که سنگین ترین چیزی که بلند کرده دفتر صد برگش باشد، و بلد باشد عشوه گاوی بیاید و حرف های قشنگ بزند و بساط بزک دوزکش همیشه به راه باشد و راه رفتنش طبق متد "سینه جلو، باسن عقب، حالا چپ، حالا راست" باشد و لوس باشد جوری که بتواند از ده نفر حداقل دونفر را دچار حالت تهوع کند. البته من که جز اقلیت هستم نباید مثل ننه ی فولادزره هی غر بزنم چون همیشه ی خدا اکثریت است که اهمیت دارد. اقلیت برود بمیرد.

پ.ن. جمعه ست دیگه. آدم درصد غرغرش میره بالا.

پ.ن. آیا در هنگام دیدن عکس خواستید بگویید که بیکارم که این عکس را گرفته ام و گذاشته ام اینجا؟ بلی من بیکارم. این جا هم پشت تخت من است که در مرتب ترین حالت ممکن قرار دارد. کتاب سال بلواست که سه روز است دارم زور می زنم آن را برای دومین بار بخوانم، هدفون داغونم هست با عضو پیوندی اش و کابل USB گوشی ام و دی وی دی های فصل یک  Two and a half men و پای مبارکم که سعی می کنم فکر کنم به خاطر زاویه ست که انقدر زشت افتاده.

پیشنهاد: یعنی این آهنگه :)))) ه! ساوندترک شرک۱ هست و من عاشق اینم که آی بیلیو رو یه جوری می گه که انگار میگه آ بیلی :))) عین روانیا با این می رقصم. من ورژن ادی مورفی -صدای خره- رو که کوتاهتره رو دوست دارم. اصلش رو Smash Mouth  خونده و سه دقیقه ست که توی تیتراژش اونو می ذاره. خنده ست :))) برای save کلیک راست و بعد Save target / Link as

dl: Eddie Murphy: I'm a Believer

 


برچسب‌ها:چاپ شده در روزنامه هفت صبح
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 13:9 توسط وقایع.نگار |


طراح قالب: بوی عود عطر ارل گری